رفت و خبر رفتن او بحجاج رسيد . سفيان بن ابرد را با سپاهى عظيم بجنگ او فرستاد . سفيان لشكر كشيد . محمد بن اشعث بن قيس هم با لشكر اهل كوفه به او پيوست . هر دو بتعقيب قطرى كوشيدند . در يكى از درههاى طبرستان به او رسيدند .
با او نبرد كردند ، اتباع او پراكنده شدند . او هم از مركب خود افتاد و در دره سرنگون گرديد و غلطيد . يكى از بوميان ( علج غير عرب نادان و بيگانه ) به او رسيد .
قطرى به او گفت : به من آب بده . آن مرد بومى به او گفت : چيزى به من بده تا به تو آب بدهم . گفت : من غير از سلاح خود چيزى ندارم كه به تو بدهم . من سلاح خود را به تو مىدهم به شرط اينكه به من آب بدهى . آن مرد بومى بالا رفت و يك سنگ درشت بر قطرى رها كرد و انداخت . آن سنگ لگن خاصرهء او را شكست و او ناتوان شد .
آن مرد بومى فرياد زد و مردم را خواند و مردم هم تجمع كردند . آن مرد بومى نمىدانست كه او قطرى بن فجاه است ولى دانست كه بايد يكى از بزرگان و اشراف قوم باشد زيرا سلاح گرانبها حمل مىكرد و وضع خوبى داشت جمعى از اهل كوفه رسيدند و او را كشتند . از جملهء قاتلان سورة بن حر تميمى و جعفر بن عبد الرحمن بن مخنف و صباح بن محمد بن اشعث و باذان ( بايد ايرانى باشد و در طبرى بنام بادام آمده است ) غلام آنها و عمر بن ابى صلت بودند هر يكى از آنها ادعاى قتل او را كردند . ابو الجهم بن كنانه رسيد به آنها گفت : سرش را به من بدهيد ( امانت باشد ) تا شما صلح و توافق كنيد . سر بريدهء او را به او دادند . او هم سر را نزد اسحاق بن محمد برد كه در آن زمان امير كوفيان بود . او هم سر را بتوسط حامل نزد سفيان فرستاد . سفيان هم سر را با همان ابو الجهم ( حامل ) نزد حجاج فرستاد و حجاج سر را نزد عبد الملك فرستاد . عبد الملك هم حامل سر را در عداد سپاهيان دو هزارى قرار داد . ( رتبهء افسرى كه دو هزار درهم ماهيانه دريافت مىكرد كه هم از حيث ماهانه و هم از حيث منصب و مقام ارجمند باشد ) . بعد از آن سفيان ( سردار شامى ) آنها ( خوارج ) را قصد و از هر طرف محاصره كرد . دستور داد منادى ندا كند هر كه رفيق خود را بكشد و سر او را نزد ما بياورد در امان خواهد بود . عبيدة بن هلال درباره آن دستور و ندا چنين گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 46
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٦