كشتى . او پاسخ داد كه تو مردم كافر عشيرهء مرا كشتى و من هم مردم كافر عشيرهء تو را كشتم . دين ما مبنى بر اين است كه مخالفين دين خود را بكشيم . تو از عشيرهء من بيشتر كشتى كه من از عشيرهء تو كشتهام . شايسته نيست اى امير المؤمنين ( خطاب بشبيب ) كه تو بر مردم كافر افسوس بخورى . گفت : من تأسف ندارم . همراه شبيب مردم بسيارى بودند كه او از عشاير آنها كشته بود . چون او عقب ماند يكى به ديگرى گفتند بگذاريد پل را قطع كنيم و انتقام خود را بكشيم . آنگاه پل را بريدند . كشتى حامل پل برگشت ، اسب او هم رم كرد و او در آب افتاد و فرو رفت . روايت نخستين اصح از روايت دوم است و آنچه معروف و مشهور بوده همان روايت اولى است كه اصح روايات است . اهل شام مىخواستند ( كار را انجام نداده ) برگردند ولى نگهبان پل نزد سفيان ( فرمانده شاميان ) رفت و گفت : يكى از آنها ( خوارج ) در آب افتاد آنها فرياد زدند كه امير المؤمنين ( شبيب ) در آب غرق شد آنها فورا كوچ كردند و رفتند و لشكرگاه خود را بدون مدافع گذاشتند . سفيان ( كه آن مژده را شنيد ) تكبير كرد . اتباع او هم همه تكبير كردند سوى پل رفتند . بلشكرگاه آنها كسى را فرستاد ديد كسى در آنجا نيست . در آن لشكر گاه بيشتر از هر لشكر گاهى نعمت و ثروت و خير و بركت بود ( كه غنيمت آنها شد ) بعد از آن جسد شبيب را از آب در آوردند . سينهء او را شكافتند و قلب او را بيرون آوردند بسيار سخت و مانند سنگ بود . قلب او را بر سنگ مىزدند بالا مىجست و باندازهء ارتفاع يك قامت انسان بالا مىپريد . گفته شده است : خبر مرگ شبيب را بمادرش دادند كه او كشته شده باور نكرد تا آنكه گفتند در آب غرق شده باور كرد و گفت : من هنگام زاييدن او آتشى ديدم كه از موضع خاصى خارج شده و دانستم جز آب چيزى آتش را فرو نمىنشاند .
مادرش كنيز رومى بود ، پدرش او را خريد و او شبيب را زائيد . او در سنهء بيست و پنج ( هجرى ) روز عيد قربان متولد گرديد . مادرش گفت : من در عالم رؤيا ديدم : آتشى از قلب من برخاست و شعلهور شد . آن آتش به آسمان رفت و فضا را روشن كرد . نور آن در تمام آفاق نمايان و روشنائى بخش گرديد بعد خاموش و ناپديد شد . من او را در روزى زائيدم كه شما در آن روز خونها
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 35
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٥