تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
گرفت و به بيت المال سپرد و آن را مظالم ناميد . بنى اميه از آن كار و رفتار رنجيدند و ترسيدند و نزد عمهء او فاطمه دختر مروان رفتند . او هم نزد برادرزادهء خود رفت و گفت : اى امير المؤمنين تو سخن را آغاز كن . عمر گفت : خداوند پيغمبر خود را براى رحمت و نوازش بعثت كرد نه براى آزار و عذاب . او را براى عموم مردم فرستاد . سپس خداوند او را نزد خود برد ( وفات يافت ) . پيغمبر هم براى مردم يك نهر آب گذاشت كه همه در بهره‌بردارى از آن يكسان هستند . ( مردم در همه چيز متساوى هستند ) . ابو بكر بخلافت رسيد و آن نهر را به حال خود گذاشت . عمر هم بعد از او رفتار هر دو را پى كرد آن روز باز به حال خود بود ( كه همه يكسان از آن سيراب ميشدند ) تا آنكه يزيد ( بن معاويه ) و مروان و عبد الملك و دو فرزندش وليد و سليمان از آن بهره‌مند شدند و كار به من رسيد كه آن نهر خشك و بىآب شد . واردين را سيراب نمىكرد . من مىكوشم كه آن را به حال نخستين برگردانم كه همهء مردم از آن بهره‌مند و خرسند شوند . ( او نخواست تصريح كند كه آنها ظلم كردند و مانع استفادهء عموم شدند و تمام فوايد را به خود اختصاص دادند ) . او گفت : ( فاطمه عمهء عمر ) بس باشد . من فقط ميخواستم سخن ترا بشنوم . چون عقيده و كلام تو اين است من هرگز چيزى نخواهم گفت . آنگاه نزد آنها ( بنى اميه ) برگشت و سخن و عقيدهء او را ابلاغ نمود . گفته شده است : او بعمر گفت : بنى اميه چنين گويند و چنان . چون او پاسخ داد ، به او گفت : آنها از تو بيمناكند مبادا روزى به حساب آنها برسى . عمر از گفتهء او رنجيد و خشمگين گرديد و گفت : آيا من از آنها مىترسم ؟ من از هيچ چيز بيم ندارم جز از روز حساب . او ( عمه ) برگشت و به آنها خبر داد و گفت : شما اين كار را به خود روا داشتيد ، زيرا از نسل عمر بن الخطاب زن گرفتيد و آن زن كسى را براى شما زائيد كه بجد خود شباهت دارد . گفت ( راوى سابق الذكر ) : سفيان ثورى ( از بزرگترين راويان و محققان ) گويد : خلفاء پنج تن بودند . ابو بكر و عمر و عثمان و على و عمر بن عبد العزيز غير از آنها هر كه بخلافت رسيد ، غاصب و مدعى بود .