رياح بن عبيده گويد : عمر بن عبد العزيز در حالى خارج شد كه يك سالخورده بر دست او تكيه داده بود . چون كار خود را انجام داد و به محل خود برگشت ، به او گفتم :
خداوند امير را نيك بدارد . آن پيرى كه بر دست تو تكيه داده بود كه بود ؟ - گفت : آيا تو او را ديدى ؟ - گفتم : آرى . گفت : او برادرم خضر بود . ( افسانهء غير قابل تصديق و مقصود خضر پيغمبر است كه افسانهء حيات او معروف است ) . او ( خضر ) به من خبر داد كه من سرپرست ( خليفهء ) اين امت خواهم شد و من عدالت را پيشهء خود خواهم نمود .
گفت : ( رياح ) مهتران موكب خليفه براى مطالبه و دريافت اجرت و بهاى علف نزد او رفته بودند . او دستور داد كه چهارپايان را فروختند و بهاى آنها را در بيت المال سپرد و گفت : استر مادهء من براى من كافى مىباشد .
گفت : ( همان رياح راوى ) چون از دفن جنازهء سليمان بن عبد الملك بازگشت ، يكى از غلامان او را ماتمزده و محزون ديد . - گفت : ( عمر ) هيچ يك از امت محمد در شرق و غرب نباشد كه من ( با مشاهدهء حال او ) بدون درخواست و توقع او حاجت وى را برآورده نكنم . ( به كار همه مىپردازم كه يكى همان غلام نا اميد باشد ) .
گفت : ( همان راوى ) چون بمقام خلافت رسيد ، بزن و كنيزان خود گفت :
من بكارى مشغول شدهام كه مرا از رسيدن به كار زنان بازمىدارد . شما همه آزاد و مختار هستيد كه در اين خانه بمانيد يا مرا بدرود گوئيد . آنها گريستند و اقامت نزد او را بر مفارقت ترجيح دادند .
گفت : چون عمر بن عبد العزيز بخلافت رسيد بر منبر رفت . پس از حمد و سپاس كه نخستين خطبهء او بود گفت : « ايها الناس هر كه بخواهد با ما همكارى و يارى كند بايد پنج شرط به كار بندد . اول اين است حاجت كسى را از ما بخواهد كه صاحب آن حاجت خود قادر بدرخواست نباشد . دوم ما را بر انجام كار نيك يارى كند . سيم ما را به راه صلاح و خير هدايت كند . چهارم غيبت هيچ كس را نزد ما نكند . پنجم بكارى كه به او مربوط نباشد مداخله نكند » . بر اثر آن بيان شعراء و خطباء پراكنده شدند ( زيرا از او نا اميد شدند ) .
فقهاء و پرهيزگاران نزد او ماندند و گفتند : ما نمىتوانيم از اين مرد جدا شويم مگر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 264
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٤