تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
اينكه كردار او مخالف گفتارش باشد . گفت : ( راوى ) چون بخلافت رسيد قريش و اعيان مردم را احضار كرد و گفت : فدك ملك پيغمبر بود و پيغمبر بخواست خدا در آن تصرف مىكرد . ابو بكر نيز چنين كرد همچنين عمر در آن تصرف مىكرد تا آنكه آن را بمروان ( جد عمر بن عبد العزيز ) بخشيد . فدك هم به من رسيد ( به ارث ) و حال اينكه ملك و مال من نبود ( در آن حق نداشتم ) . من شما را ( قريش و اعيان قوم را ) گواه ميگيرم كه آن را به حال خود در زمان پيغمبر برميگردانم . ( فدك را بخاندان پيغمبر اولاد فاطمه برگردانيد ) . گفت : ( راوى ) كمر ستمگران شكست و از ظلم و بهرهء آن نا اميد شدند . گفت : ( راوى ) عمر بغلام خود مزاحم گفت : خانوادهء من به من ملكى دادند كه حق من نيست . آنها هم حق نداشتند كه آن ملك را به من بدهند ، من تصميم گرفته‌ام كه آن را بمالكان حقيقى خود برگردانم . گفت : ( راوى ) من به او گفتم : تو براى فرزندان خود چه خواهى گذاشت ؟ اشك او روان شد و گفت : من آنها را به خدا واگذار مىكنم . گفت : ( راوى ) او نسبت بفرزندان خود مانند ساير مردم ( بدون امتياز ) رفتار مىكرد . مزاحم از نزد او پيش عبد الملك بن عمر رفت و گفت : امير المؤمنين تصميم گرفته كه چنين كند ( فدك را برگرداند ) . اين كار بزيان شما خواهد بود ، من هم او را از اين كار بازداشتم و منع كردم تو چه عقيده‌اى دارى ؟ - عبد الملك گفت : تو وزير و مستشار بدى هستى كه بخليفه خيانت مىكنى . عبد الملك همان ساعت برخاست و نزد پدر رفت و گفت : مزاحم چنين گفت و چنان تو چه ميخواهى بكنى و چه عقيده دارى ؟ گفت : ( عمر ) من ميخواهم همين امشب اين كار را انجام دهم . - گفت ( فرزندش ) : تسريع كن پيش از اينكه حادثه‌اى رخ دهد و ترا از انجام آن بازدارد يا دلت راه ندهد . عمر هر دو دست خود را بالا برد و گفت : خدا را سپاس كه از نسل من كسى را پديد آورد كه مرا در ديندارى يارى كند . پس از آن همان ساعت برخاست و آن را ( فدك را ) برگردانيد ( بخاندان پيغمبر ) . گفت : ( راوى ) چون عمر بخلافت نشست ، هر چه خانوادهء او در دست داشتند از آنها