گفته شده است : عبد الملك به پدر خود عمر گفت : اى امير المؤمنين تو اگر نزد خداى خود به روى و از تو بازخواست كند چنان كه حقى را زنده نداشته و باطلى را نابود نكرده باشى ، به خدا چه خواهى گفت ؟ - گفت : اى فرزند پدران و اجداد تو مردم را از حق بازگردانيدند عاقبت اين كار بدست من افتاد ، هر چه خوب بود از بين رفت و هر چه بد بود به من روى آورد .
آيا بهتر اين نيست كه هر روز كه آفتاب طلوع كند من با طلوع آفتاب يك بدعت را از بين ببرم و يك سنت را زنده بدارم و يك حق را برقرار كنم و يك باطل را از ميان بردارم تا آنكه مرگ من فرا رسد كه من بدين حال خواهم بود .
باز هم فرزندش به او گفت : اى امير المؤمنين مطيع خداوند باش و لو اينكه قضا و قدر بر من و تو غالب شود . - گفت : اى فرزند اگر من به كار نيك شتاب كنم مردم ما را بشمشير دعوت مىكنند و ناگزير خواهيم شد . كار خوب كه با شمشير برپا مىشود هرگز خوب نخواهد بود . اين گفته را تكرار كرد . ( مقصود اگر بخواهيم حق را بر پا كنيم اهل باطل با شمشير ضد ما قيام خواهند كرد و خون ريخته مىشود ) .
گفته شده است : عمر بن عبد العزيز بعمال و حكام خود يك فرمان متحد المآل نوشت : « اما بعد ، خداوند عز و جل اهل اسلام را با اسلام و ايمان گرامى داشته و شرف داده و دشمنان آنها را خوار و زبون نموده است . امت اسلام را بهترين امتى قرار داد كه ميان مردم سر در آورده است . هرگز غير مسلمان را بر مسلمين مسلط مكن و كار مسلمين را به ديگران مسپار . باج و خراج را بعهدهء غير مسلمان مگذار كه بر مسلمين چيره شود . دست و زبان دراز كند ، مبادا خوار شوند كه خداوند آنها را گرامى داشته است .
مبادا بعد از اينكه خداوند تعالى آنها را عزيز و كريم نموده تو آنها را زيردست و دچار ذلت و بدخواهى كنى ! زيرا از خيانت و دشمنى آنها ايمن نخواهند بود .
خداوند عز و جل مىفرمايد :
لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ
و
لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ
. يعنى : از ديگران تكيهگاه مگيريد كه آنها بشما سبك سرى و استهزاء حواله مىدهند و رنج شما را مىخواهند . يهود و نصارى را هم دوست و نيكخواه خود مدانيد . آنها دوستدار و نيك خواه يك ديگرند و السلام » .