بگشايد . برادر خود ابو عيينه از يك طرف و فرزند خويش خالد بن يزيد را از طرف ديگر و ابا جهم كلبى را از يك سو روانه كرد و گفت : اگر هر سه لشكر در يك جا جمع شوند ابو عيينه فرمانده كل خواهد بود . ابو عيينه لشكر كشيد و رفت و يزيد در لشكرگاه اقامت نمود .
سپهبد مردم گيلان و ديلمان را شورانيد و به يارى خود دعوت كرد . آنها هم به او پيوستند . مشركين بر كوه بلند صعود كردند و مسلمين بدنبال آنها تا بدره رسيدند كه راه را بر آنها بستند و خود بدرون دره رفتند . و بعد دامن كوه را گرفتند كه بالاتر بروند . دشمن آنها را هدف تير نمود سنگ هم از هر طرف بر سر آنها انداخت .
ابو عيينه با مسلمين گريختند و از فرط هول يكى بر ديگرى سوار مىشدند و در دره مىافتادند تا آنكه خود را بلشكرگاه يزيد رسانيدند . دشمن هم از تعقيب آنها خوددارى كرد . سپهبد هم در حال بيم بود . مردم گرگان از او درخواست كردند كه بلشكر اسلام شبيخون بزند و خواربار را از آنها منع كند . مرزبان هم سالار گرگانيان بود كه درخواست كرد راه را بر لشكر مسلمين ببندند تا رابطهء آنها با عالم اسلام بريده شود . به آنها وعده داد كه اگر چنين كنند پاداش خوبى به آنها بدهد ( ضد مسلمين ) .
گرگانيان بر پادگان شوريدند و آنها را قتل عام نمودند . عبد اللّه بن معمر ( حاكم و فرمانده ) با آنها كشته شد . آنها را غافلگير كردند و شبيخون زدند و يك تن از آنها نجات نيافت ( چهار هزار تن بودند ) .
گرگانيان بسپهبد نوشتند كه مسلمين را از هر طرف محاصره كند و راه را بر آنها بگيرد . يزيد و اتباع او شنيدند سخت ترسيدند .
يزيد بحيان نبطى ( سردار ايران كه نام او گذشت ) توسل نمود و به او گفت : تو از رفتار من نسبت بخودت باكى نداشته باش اگر هنر داشته و صميمى باشى در راه اسلام كارى انجام بده وسايل صلح را فراهم كن و ما را با آنها آشتى بده . حيان گفت : آرى چنين كنم .
آنگاه نزد سپهبد رفت و گفت : من مردى از شما هستم ( ديلمى و ايرانى بود ) ، هر چند ما بين من و شما جدائى افتاده باز من نسبت بشما صميم و وفادار هستم . ترا بيشتر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٨