باهلى قد البس التاج حتى * شاب منه مفارق كن سودا
دوخ الصغد بالكتائب حتى * ترك الصغد بالعراء قعودا
فوليد يبكى لفقد ابيه * و أب موجع يبكى الوليدا
يعنى : هر روز قتيبه ( كشورى ) ميگيرد و بر اموال و غنايم يك مال تازه ميافزايد .
او باهلى ( از قبيلهء باهله ) تاج بر سر گرفته تا آنكه موى فرق سر او كه سياه بود سفيد گرديد ( پير شد ) . او سغديان را بستوه آورد و رنج داد . لشكرها را براى سركوبى آنها يكى بعد از ديگرى كشيد تا آنكه آنها را در بيابان نشاند ( و سرگردان كرد ) . فرزند براى فقدان ( مرگ ) پدر ميگريد و پدر دردناك براى فرزند ( از دست رفته ) ميگريد .
بعد از آن قتيبه به شهر مرو برگشت . مردم خراسان ميگفتند : قتيبه خيانت و عهدشكنى كرد و سمرقند را با غدر و فريب تملك نمود . عامل او در خوارزم اياس ابن عبد اللّه بود . او امير جنگ آن ديار بود ولى ناتوان بود . مستوفى و متولى خراج هم عبيد اللّه بن ابى عبيد اللّه غلام مسلم ( پدر قتيبه ) بود . اهل خوارزم اياس را عاجز و ضعيف ديدند ضد او تجمع و قيام نمودند . عبيد الله بقتيبه نوشت او هم برادرش عبد الله را بجاى اياس فرستاد و به او دستور داد كه اياس و حيان نبطى ( سردار ديلمى ايرانى ) هر يكى را صد تازيانه بزند و سر و ريش هر دو را بتراشد . چون عبد اللّه بخوارزم نزديك شد با ياس پيغام مخفى داد كه كنار برود ( دچار ضرب نشود ) . او هم كنار گرفت ( پنهان شد ) عبد اللّه وارد شد و حيان را گرفت صد تازيانه زد و ريش او را تراشيد . پس از آن قتيبه لشكرها بفرماندهى مغيرة بن عبد اللّه بخوارزم فرستاد . اهالى خوارزم آگاه شدند . چون مغيره بدان سامان رسيد فرزندان كسانى كه خوارزمشاه آنها را كشته بود شوريده و به او گفتند به تو نيازى نداريم . او ناگزير تن بگريز داد و بتركستان پناه برد . مغيره رسيد و كشت و گرفت و بست و برد . بقيهء مردم خوارزم با او صلح كردند . او نزد قتيبه برگشت و او را بحكومت نيشابور منصوب نمود .