گفت : تو با عده خود بعد از ما نزديك ما باش كه چون صداى تكبير ما را بشنوى شما هم اللّه اكبر بگوييد . او با آن عده رفت تا بر لشكر ترك مسلط شد و از لشكرگاه گذشت سپس برگشت و از عقب سر شبيخون زد . اتباع خود را به چهار دسته تقسيم كرد كه هر گروهى از يك طرف حمله كنند . چون نگهبانان و پاسداران آنها را ديدند پرسيدند : شما چه و كه هستيد ؟ گفتند : رهگذر هستيم . چون از نگهبانان گذشته بر تركها حمله كردند ، ناگهان تركها خود را طعمه شمشير ديدند . خود در تاريكى بجان يك ديگر افتادند و همديگر را كشتند و گريختند . از مسلمين ( اتباع موسى ) شانزده مرد بى پا شدند . لشكرگاه را غارت كردند ، اسلحه بسيار و مال و كالا بدست آوردند . آن خزاعى ( فرمانده ) و اتباع او دل شكسته و سست و خوار شدند . ترسيدند كه خود هم بمانند آن شبيخون دچار شوند . عمرو بن خالد بموسى گفت هرگز بدون اعمال حيله و چارهجوئى رستگار و پيروز نخواهيم شد زيرا عده دشمن بسيار و هميشه يار و مدد كار به آنها مىرسد . بگذار من خود را ( با خدعه ) به او برسانم . تو مرا تازيانه بزن و دور كن . زشتى و بدى از تو دور باد . موسى به او گفت : هم ضرب و آزار را مىكشى و هم خود را مىكشى ( چنين نخواهم كرد ) . عمرو گفت : من از قتل نمىترسم زيرا همه روزه خود را در معرض مرگ مىگذارم تازيانه زدن هم براى من آسان است و آن در قبال مرام من ناچيز است ، موسى او را پنجاه تازيانه زد . او ( با تعرض و خشم و قهر ) از شهر خارج شد و به آن مرد خزاعى پناه برد و امان خواست و گفت : من مردى از اهل يمن هستم ( از قبيله موسى نيستم ) با عبد اللّه بن خازم بودم كه چون او كشته شد نزد فرزندش رفتم و با او بودم . او مرا متهم كرد كه من براى دشمن تعصب ( قومى ) دارم و مرا جاسوس دانست و تازيانه زد . من ترسيدم كه او مرا بكشد ناگزير تن بگريز دادم و به تو پناه آوردم . او با فرمانده زيست كرد . روزى او را مجرد از سلاح ديد گفت : خداوند امير را نيك بدارد ، تو بدون سلاح هستى براى تو صلاح نيست آن سخن را بعنوان نصيحت گفت كه خود را دلسوز و خير خواه او نمايد .
امير گفت : من با خود سلاح دارم . آنگاه دامن جامه را برداشت و سلاحى را كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٣