نزديك شد و خدمت او را بر عهده گرفت و هميشه اخبار توطئه را بثابت مىرسانيد ثابت هم سخت احتياط كرد . شبى موسى باتباع خود گفت شما بسيار اصرار و ابرام مىكنيد من بچه عنوان و طريق او را بكشم و حال اينكه از او خيانت سر نزده . برادرش نوح به او گفت : فردا چون بديدن تو آيد ما او را بيكى از خانهها برده گردن او را خواهيم زد كه به تو نرسيده كشته شود . گفت : به خدا هلاك شما در اين كار خواهد بود ، شما بهتر مىدانيد ، آن غلام ( خزاعى كه شنيد و خود جاسوس بود ) فورا نزد ثابت رفت و خبر توطئه را داد . او با بيست سوار شبانه از آن ديار خارج شد و رفت . روز بعد اثرى از او نديدند . غلام را هم نديدند دانستند كه او جاسوس ثابت بود . ثابت هم به محل خويش رفت و در آنجا عدهء بسيارى از عرب و عجم گرد او تجمع نمودند . موسى هم او را قصد و جنگ را آغاز كرد . ثابت در شهر سنگر گرفت ، طرخون هم به يارى او شتاب كرد ، موسى ناگزير ( و نا اميد ) بترمذ برگشت . ثابت و طرخون هم لشكر كشيدند ، اهل بخارا و نسف و كش هم با آنها همراه بودند ، عدهء هشتادهزار تجمع كردند و موسى را محاصره كردند او و يارانش دچار عسرت و سختى شدند . چون كار سختتر شد يزيد بن هذيل گفت به خدا قسم من ثابت را خواهم كشت يا خود در اين راه بميرم او از آنجا رفت و بثابت پناه برد ، ظهير بثابت گفت من باحوال اين مرد داناتر هستم ، او براى غدر و خيانت آمده تو بپرهيز . ثابت و ظهير دو فرزند يزيد را كه قدامه و ضحاك نام داشتند گرو گرفتند . هر دو نزد ظهير گروگان بودند . يزيد هم بانتظار فرصت نشسته بود كه شايد غفلت ثابت را مغتنم بشمارد . او قادر بر انجام كار نبود تا آنكه فرزند زياد قصير خزاعى در گذشت و ثابت براى تسليت او رفت كه در آن هنگام بدون سلاح بود . وقت غروب آفتاب بود ، يزيد نزديك ثابت رفت و ضربتى بر سرش نواخت كه بمغزش رسيد خود هم گريخت و نجات يافت . طرخون دو فرزند يزيد قدامه و ضحاك را ( گروگان ) گرفت و كشت . ثابت هم مدت هفت روز زنده ماند و بعد مرد .
طرخون هم بعد از مرگ ثابت لشكر عجم را تحت فرمان خود در آورد ، ظهير هم فرمانده اتباع ثابت شد هر دو به سختى دچار و با سستى بادامهء كارزار مجبور بودند . خبر سستى و دلشكستگى سپاه همه جا شايع گرديد ، اتباع موسى هم بر پايدارى و دليرى تصميم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 116
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٦