جنگ و گستاخى دشمن را بهانه ميكرد ، حجاج هم بعبد الملك نوشت و عزل او را خواست و عقيدهء خود را در عزل او آشكار و ادعا نمود كه يزيد و خانوادهء او مطيع ابن زبير بودند عبد الملك هم به همان نحوى كه پيش از اين نوشته شد به او پاسخ داد .
حضين هم اين شعر را براى يزيد انشاء و انشاد كرد :
امرتك امرا حازما فعصيتنى * فاصبحت مسلوب الامارة نادما
فما انا بالباكى عليك صبابة * و ما انا بالداعى لترجع سالما
يعنى : به تو پند خردمندانه دادم و تو نپذيرفتى بدين سبب امارت تو ربوده شده است و تو پشيمان شدى . من هرگز بر تو گريه و زارى نمىكنم و دعا هم نخواهم كرد كه تو بسلامت باز گردى .
چون قتيبه وارد خراسان شد حضين را خواست و پرسيد : بيزيد چه گفته بودى ؟ گفت :
امرتك امرا حازما فعصيتنى * فنفسك رد اللوم ان كنت لائما
فان يبلغ الحجاج ان قد عصيته * فانك تلقى امره متفاقما
يعنى : به تو پند خردمندانه دادم و تو نپذيرفتى خود ملامت را برگردان اگر ملامت كرده باشى زيرا اگر حجاج آگاه شود كه تو عصيان كردى تو دچار كار سخت او خواهى شد . پرسيد : پند تو چه بود كه به او دادى ؟ پاسخ داد : من به او گفته بودم هيچ زرد و سفيدى ( زر و سيمى ) نگذارد همه را براى امير حمل كند . بعضى گويند قتيبه او را مخالف و ناسزاگو دانست . باز گفته شده است حجاج بيزيد نوشته بود كه براى جنگ و غزاى سغد خوارزم لشكر بكشد او پاسخ داد كه خوارزم كم سود و پر رنج است . حجاج به او نوشت كسى را بجاى خود بگمار و بگذار و سوى من بيا . او نوشت من قصد خوارزم را دارم . حجاج نوشت هرگز لشكر مكش كه آنجا همان است كه تو نوشتى . او لشكر كشيد و از دستور حجاج تمرد كرد . مردم خوارزم با او صلح كردند . او اسير گرفت و در زمستان بازگشت كه مردم ( سپاه ) دچار سرماى سخت شدند ناگزير جامههاى اسراء را ربودند و اسراء از شدت سرما مردند . حجاج به او نوشت