تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
هستند كه بر اين بيعت و سوگند ياد كرده‌اند كه يك شهر از شهرها را بگشايند و در آن تحصن و زيست كنند تا آنكه براى خود ( از حجاج ) امان بگيرند يا تن بمرگ بدهند آن هم با عزت و دليرى ولى هرگز داخل كشور رتبيل نخواهيم شد . آن پانصد مرد مودود بصرى را امير خود نمودند . در آن هنگام عمارة بن تميم لخمى ( از طرف حجاج با عده ) رسيد و آنها را محاصره كرد آنها هم خوددارى كردند تا به آنها امان داد آنها هم به او ملحق شدند و او وفادارى كرد . نامه‌هاى حجاج پياپى برتبيل مىرسيد كه عبد الرحمن را تسليم كند و گر نه كه بخداوندى كه جز او خدائى نيست او را با هزار هزار ( يك ميليون ) جنگجو قصد و هلاك خواهد كرد ، مردى از قبيلهء تميم عبيد بن سبيع نام با عبدالرحمن همراه بود كه آن مرد تميمى قبل از آن رسول عبدالرحمن نزد رتبيل بود ، او آشنا و مقرب شده بود كه يك نحو دوستى خاص با رتبيل يافته بود . قاسم بن محمد بن اشعث ببرادر خود عبد الرحمن گفت من از اين مرد تميمى بيمناكم مىترسم او بما خيانت كند او را بكش . عبيد ( آگاه شد ) نزد رتبيل سعايت كرد و او را از سطوت حجاج ترسانيد و او را بخيانت نسبت به فرزند اشعث وادار كرد و گفت من براى تو از حجاج عهد و امان خواهم گرفت كه هرگز متعرض كشور تو نشود و تا هفت سال آسوده و در امان باشى . رتبيل قبول كرد و عبيد نزد عماره ( سرداريكه بتعقيب آنها مىكوشيد ) رفت و در خفا با او گفتگو كرد و قرار دادى را كه با رتبيل بسته و تعهد كرده بود . به او نمود . عماره هم بحجاج نوشت و حجاج قبول كرد . رتبيل هم سر عبد الرحمن را ( بريد ) و نزد حجاج فرستاد . گفته شده است عبد الرحمن به مرض سل مبتلا شده بود ، او مرد و رتبيل سر او را بريد و فرستاد و آن قبل از دفن او بود . ( باز هم ) گفته شده كه چون عمارة بن تميم لخمى با رتبيل صلح نمود و خراج ده ساله را به او بخشيد رتبيل سى تن از خويشان و خانوادهء عبد الرحمن را بند كرد و نزد عماره فرستاد . در آن هنگام عبدالرحمن خود را از بام بلند بر زمين افكند و خود كشى كرد ، سر او را بريده نزد عبد الملك فرستاد و عبد الملك آن سر بريده را نزد برادر خود عبد العزيز فرستاد . يكى از شعراء در اين واقعه گفت :