او پرسيد : كجا متولد شدى ؟ گفت : در اهواز . گفت : اين فصاحت را از كجا بدست آوردى ؟
گفت : از سخن پدرم كه فصيح بود . گفت : به من بگو آيا عنبسة بن سعيد لحن ( غلط ) مىكند ؟ گفت : آرى . گفت : به من بگو آيا من خود لحن مىكنم ؟ گفت : آرى ، تو لحن خفيف مىكنى گاهى هم يك حرف مىافزائى يا مىكاهى ، گاهى هم حرف آن ( بفتح ) در جاى آن ( بكسر ) به كار مىبندى . حجاج گفت : به تو سه روز مهلت مىدهم كه پس از آن اگر در سامان عراق بمانى ترا خواهم كشت . او بخراسان برگشت .
بيان بعضى حوادث
در آن سال عبد اللّه بن عبد الملك دوم را غزا و قصد و قلعه مصيصة را فتح نمود .
پس از آن برج و باروى آن را ساخت و سيصد تن پادگان در آن گماشت . آن عده را از دليران مسلمان برگزيد ، آنها در آنجا اقامت و زيست كردند . يك مسجد هم براى آنان بنا كرد . قبل از آن مسلمين در آن شهر راه نداشتند ، در آن سال هشام بن اسماعيل امير الحاج بود ، حكام و عمال هم همانند كه بودند . محمد بن مروان از ايالت ارمنستان عزل شد ، عبد اللّه بن حارث بن نوفل كه لقب ببه داشت ( چند روزى هم خليفه شده بود ) در عمان در گذشت كه پيش از آن در بصره مىزيست ، تولد او هم در زمان پيغمبر بود ( از طرف ما در اموى و از طرف پدر هاشمى بود ) .
سنه هشتاد و پنج
بيان هلاك عبد الرحمن بن محمد بن اشعث
چون عبد الرحمن از هرات نزد رتبيل رفت ( پناه برد ) علقمة بن عمر و ازدى به او گفت من نمىخواهم با تو باشم زيرا بر تو و بر ياران ( از رتبيل ) مىترسم ، به خدا سوگند چنين گمان ميبرم كه حجاج برتبيل بنويسد و او را تشويق و وادار كند كه تو و همراهان ترا گرفته تسليم كند يا همهن را بكشد ، بدان كه با من پانصد مرد