پناهگاه پادشاهان است هر پادشاهى كه در آن باشد ميخواهد ستم و جور كند ( يا نكند ) تواناست آن قلعه بسيار محكم است هيچ پادشاهى پيش از اين قادر بر گشودن و تملك آن نبود مگر اينكه يك سپاه عظيم براى فتح آن سوق دهد . آتشهائى كه در آن شهرك افروخته مىشود از دور مانند اختران درخشنده و نمايان است مانند ستارههائى كه در شب تار نمايان مىشود .
ابيات ديگر از اين اشعار هست . باز هم او در قصيدهء ديگر گويد :
نفى نيزكا عن باذغيس و نيزك * بمنزلة أعيا الملوك اغتصابها
محلقة دون السماء كانها * غمامة صيف زال عنها سحابها
و لا تبلغ الاروى شماريخها العلى * و لا الطير إلا نسرها و عقابها
و ما خوفت بالذئب ولدان اهلها * و لا نبحت الا النجوم كلابها
يعنى : نيزك را از باذغيس طرد و نفى كرد ( يزيد بن مهلب ) و حال اينكه نيزك داراى منزلت و مقامى بود كه پادشاهان از احراز آن عاجز بودند ، قلعهء باذغيس بلند است و به آسمان نزديك مىباشد انگار يك پارهء ابر در تابستان از ابرها جدا شده است ، هيچ كس هر قدر بلند پرواز باشد به آن نمىرسد ، هيچ پرندهاى هم به آن نمىرسد مگر كركس و عقاب ، كودكان اهل آن شهر را نمىتوان از گرگ ترسانيد ، سگهاى آن قلعه هم فقط بر ستارهها پارس مىكنند ( كسى نمىتواند به آن شهر برسد كه به او پارس كنند ) . باز هم ابيات ديگر از اين قصيده هست .
چون يزيد داخل آن شهر گرديد مژدهء فتح را بحجاج نوشت ، يحيى بن يعمر عدوانى كاتب و منشى او بود ، كه يار و هم پيمان طايفهء هذيل بوده است . او چنين نوشت :
ما دشمن را پى كرديم كه خداوند پشت وى را حوالهء ما كرد . گروهى را كشتيم و گروهى را گرفتار كرديم و گروه ديگر بكوهستان پناه برد يا راه سخت و ناهموار را گرفت و گم گشت ، در هر بيابان و جنگل يا ميان رود و جو سرگردان و ناتوان افتادند . حجاج پرسيد : منشى يزيد كيست ( كه اين نامه را نوشته است ) ؟ گفته شد : يحيى بن يعمر . حجاج بيزيد نوشت كه او را با پست سريع السير روانه كند ، او بر حجاج وارد شد . حجاج افصح مردم را ديد ( و پسنديد كه خود حجاج فصيح و افصح بود ) . از