سنهء هشتاد و چهار
بيان قتل ابن قريه
در سال جارى حجاج ايوب بن قريه را كشت . او در جنگ دير الجماجم با ابن اشعث بود و چون منهزم گرديد ايوب به حوشب بن يزيد ملحق شد كه او از طرف حجاج حاكم كوفه بود . حجاج او را احضار كرد ، او گفت : از لغزش من عفو كن . رمق مرا برگردان كه دهانم ( از هول ) خشك شده است ، هر جوانمردى لغزشى دارد و هر دليرى دچار سستى و خطا مىشود و هر شمشيرى گاهى كند مىشود . حجاج به او گفت : هرگز به خدا سوگند من ترا بدوزخ خواهم افكند . گفت : زودتر مرا آسوده كن زيرا من گرمى دوزخ را در تن خود احساس ميكنم . حجاج فرمان داد گردنش را بزنند كه زدند . چون او را كشته و به خون آغشته ديد گفت اى كاش او را زنده نگاه مىداشتيم و سخن ( نغز ) او را مىشنيديم .
بيان فتح قلعهء نيزك و باذغيس
در آن سال يزيد بن مهلب قلعهء نيزك را گشود . يزيد براى نيزك جواسيس گماشته بود چون به او خبر دادند كه نيزك از قلعهء خود خارج شده است قلعه را قصد و آن را محاصره و فتح و تملك كرد . مال بسيار و ذخيرهء بى شمار در آن بود كه نصيب او گرديد .
آن قلعه بسيار محكم بود . نيزك هميشه براى عظمت و استحكام قلعهء خود سجده و تعظيم مىكرد . كعب بن معدان اشقرى دربارهء آن گفت :
و باذغيس التى من حل ذروتها * عز الملوك فان شا جار او ظلما
منيعة لم يكدها قبله ملك * الا اذا واجهت جيشا له و جما
تخال نيرانها من بعد منظرها * بعض النجوم اذا ما ليلها عتما
يعنى : قلعه و شهرك باذغيس كسى كه بر بلندى آن قرار گيرد ( مالك آن شود ) .