او هم به محل وى اشاره كرد معلوم شد ميان پاسگاه و محل شمر فقط سه فرسنگ راه است عده محافظين او را قصد كردند . اصحاب شمر به او گفته بودند خوب است ما از نزديكى اين ده كوچ كنيم زيرا از اهل آن مىترسيم : و گفت : تمام اينها از روى ترس و رعب آن كذاب است ( مختار ) به خدا سوگند تا سه روز ديگر من از اين قريه دور نخواهم شد . بيم و رعب دلهاى آنها را گرفته ( اتباع مختار ) آنها در خواب فرو رفته در آن گفتگو بودند كه صداى سم ستوران رسيد . آنها گفتند اين صداى پاى گاوهاست پس از آن صدا سختتر و بلندتر شد . تا اتباع شمر خواستند برخيزند سواران از تل فرود آمدند و تكبير كنان اطراف خانهها را گرفتند و محاصره نمودند . اتباع شمر اسبها را گذاشتند و پياده گريختند . شمر در حالى كه روپوش خود را بر تن پيچيده و تن را بدان پوشيده بود برخاست او مرض برص داشت پيسه برص از بالاى روپوش نمايان شد . نيزه را بدست گرفت و با آنها جنگ كرد . آنها شتاب كردند و نگذاشتند او رخت بپوشد يا سلاح بردارد . يارانش هم او را تنها گذاشته و رفته بودند . چون اتباع او دور شدند صداى اللّه اكبر را شنيدند . يكى هم فرياد مىزد و مىگفت :
آن پليد كشته شد . ابن ابى الكنود او را كشت . آن كسى كه اذان مىگفت و اعلان قتل او را مىداد همان شخصى بود ( يكى از نگهبانان ) كه نامه را نزد اعجمى بيگانه ديده ( و خبر برئيس خود داده بود ) بعد از آن تن او را براى سگها انداختند او نقل مىكرد : شمر بعد از اينكه با نيزه جنگيد نيزه را انداخت و شمشير را گرفت با شمشير جنگ ميكرد و اين شعر را سرود :
نبهتم ليث عرين باسلا * جهما محياه بيدق الكاهلا
لم يرا يوماً عن عدونا كلا * الا كذا مقاتلا او قاتلا
يترحهم ضربا و يروى العاملا
يعنى شما شير بيشه را كه دلير باشد بيدار كرديد . او ترش روى و داراى