مژده فتح و ظفر و هزيمت مضر بمختار رسيد . خرسند گرديد . مختار نزد احمر بن شميط و ابن كامل فرستاد و مژده پيروزى را داد آنها دلگرم شده دليرى كردند .
شبام ( قبيله از قبايل همدان ) تجمع نموده و آمادهء قيام شدند . ابو القلوص را هم برياست و فرماندهى خود برگزيدند كه از پشت سر باهل يمن حمله كنند . بعضى از آنها ببعض ديگر گفتند . اگر ما بقبايل مضر و ربيعه حمله كنيم بهتر خواهد بود .
ابو القلوص در آن مذاكره ساكت بود از او پرسيدند تو چه عقيده دارى ؟ او گفت : خداوند تعالى فرمود
قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ
يعنى با كفاريكه نزديك شما هستند جنگ كنيد . آنها با او سوى اهل يمن روانه شدند ( حمله كردند ) . چون بجبانه سبيع ( محل تجمع و ميدان نبرد اهل يمن ) رسيدند اعسر شاكرى را در راه ديدند كه ( با عده خود ) محافظ راه و مانع هجوم بود . او را كشتند و داخل شدند و فرياد زدند . هان وقت انتقام و خونخواهى حسين رسيده . يزيد بن عمير ذى مران همدانى آن ندا را شنيد فرياد زد : خونخواهى عثمان است . رفاعة بن شداد به او گفت : ما بعثمان چكار داريم ؟
من با كسانى كه براى انتقام خون عثمان جنگ مىكنند هرگز همكارى و يارى نخواهم كرد بعضى از قوم او گفتند : تو ما را آوردى و ما از تو اطاعت كرديم اكنون كه مىبينى قوم ما با شمشير پاره پاره مىشوند تو مىگوئى برگرديد و آنها را باينحال بگذاريد . او از آنها جدا شد و بر آنها حمله كرد ( بخونخواهى حسين جنگ نمود ) و اين شعر را گفت :
انا بن شداد على دين على * لست لعثمان بن اروى بولى
لاصلين اليوم فيمن يصطلى * بحر نار الحرب غير مؤتلى
يعنى من فرزند شداد و بر دين على ( پيرو على ) هستم من يار عثمان بر اروى ( مادرش ) نيستم . من با كسانى كه به آتش دامن زدهاند دامن مىزنم و در خور آتش جنگ هستم و باكى ندارم . آنگاه جنگ كرد ( با دشمنان مختار ) تا كشته شد .