زخم كرد و اثر زخم و دريدگى در آن ماند .
مختار هم بعبد اللّه بن عمر پيغام داد كه در كار او توسط و شفاعت كند . ابن عمر هم شوهر صفيه خواهر مختار دختر ابى عبيد بود . ابن عمر هم بيزيد نوشت و شفاعت كرد . يزيد هم بابن زياد امر كرد كه او را آزاد كند . و او هم آزادش نمود ولى گفت بيش از سه روز در آنجا ( كوفه ) نماند . مختار هم راه حجاز را گرفت در عرض راه ابن عرق ( يكى از دوستداران يا غلامان ثقيف ) او را ديد .
همچنين واقصه ( شخص ) او را ملاقات كرد و علت زخم و دريدگى چشم او را پرسيد . گفت : آن زنازاده ( عبيد اللّه ) چشم مرا با تازيانه زد و چنين شد كه تو ميبينى .
بعد گفت : خدا مرا بكشد اگر انگشتهاى او را يك يك قطع و او را پاره پاره نكنم .
مختار هم از وضع ابن زبير پرسيد . گفت : او در حرم پناه برده و مردم در خفا با او بيعت ميكنند . اگر بر عدهء خواهان وى افزوده و نيروى كافى و قدرت پيدا كند دعوت خود را آشكار خواهد كرد .
مختار گفت : او مرد بزرگ عرب است و اگر او بفكر و رأى من عمل كند من او را از كار مردم بىنياز خواهم كرد .
سپس گفت : فتنه با رعد و برق و خروش پديد آمده . هر گاه تو بشنوى كه در گوشه جمعى از مسلمين قيام كنند تو بخونخواهى شهيد مظلوم كه سيد مسلمين و فرزند دختر سيد المرسلين و زاده سيد مسلمين حسين بن على مقتول ( و شهيد ) ارض طف باشد قيام كن و انتقام بجوى . بخداى تو ( بمخاطب ) سوگند من بخونخواهى و انتقام او عده خواهم كشت مطابق عدهء كشندگان يحيى بن زكريا خواهد بود .
( اين بگفت ) و راه خود را گرفت و ابن عرق فريفته سخن ( مسجع و بليغ ) او شده بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 9
مساهمون: ابن الأثير
ص٩