تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
ابن عرق گويد : به خدا هر چه او گفته بود ( از انتقام‌جوئى ) خود عياناً ديدم و بعد از آن گفته او را براى حجاج ( در زمان قدرت و امارت ) نقل كردم حجاج بن يوسف خنديد و گفت : آفرين خدا بر او مرد دنيا خواه و آتش افروز جنگ و دشمن كش بود . ( حجاج نيز از ثقيف قبيله مختار بود و او جسد مختار را با احترام از دار فرود آورد و به خاك سپرد . ) بعد از آن مختار بر ابن زبير وارد شد ولى ابن زبير دعوت و راز خود را از وى مكتوم كرد . او هم مدت يك سال ابن زبير را ترك و مفارقت كرد . بعد از آن ابن زبير احوال او را جستجو كرد . گفته شد كه او در طائف زيست مىكند و او ادعا مىكند كه خود نماينده خشم خدا و سرنگون كردن ديوان خودپرست است . ابن زبير گفت : خدا او را بكشد كه با كذب و دروغ آفريده شده . اگر خداوند بخواهد ديوان جبار را بكشد اول آنها خود مختار خواهد بود . ابن زبير در حال گفتگو و ذكر معايب مختار بود كه ناگهان مختار وارد مسجد ( كعبه ) گرديد . طواف كرد و دو ركعت نماز خواند . آشنايان و دوستان او گرد وى تجمع كرده با او مصاحبه و گفتگو كردند . او هم نزد ابن زبير نرفت ( اعتنا نكرد ) . ابن زبير هم عباس بن سهل را بتجسس اخبار و احوال او گماشت . عباس نزد وى رفت و حال او را پرسيد و گفت : مانند تو كسى از تصميم اشراف و بزرگان دورى مىكند كه قريش و انصار و ثقيف ( قبيله مختار ) بر اين كار اجماع كرده و هيچ قبيله نمانده كه نماينده يا رئيس خود را نزد او ( ابن زبير ) نفرستاده باشد كه با اين مرد بيعت كند . گفت : ( مختار ) من پارسال نزد او آمدم و او كار و تصميم خود را از من مكتوم داشت . چون او از من بىنياز بود من خواستم براى او ثابت كنم كه من هم به او نيازى ندارم . عباس به او گفت : همين امشب بملاقات او برو و من هم با تو همراه خواهم بود او هم پذيرفت . پس از آن پاسى از شب گذشته بود كه مختار نزد ابن زبير رفت و چون حضور