تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
او ديد من پاسخ نمىدهم از من پرسيد : چه شده كه تو جواب نمىدهى ؟ گفتم خداوند ترا نيك بدارد آيا جز اين چاره هست كه من هر چه تو بخواهى و بپسندى انجام دهم و از آنچه تو نخواهى بپرهيزم ؟ مهلب هم لشكر كشيد تا برامهرمز رسيد در آنجا بخوارج نزديك شد . گرداگرد لشكر خود خندق حفر نمود . عبد الرحمن با لشكر كوفه رسيد . بشر بن جرير و محمد بن عبد الرحمن بن سعيد بن قيس و اسحاق بن محمد بن اشعث و زحر بن قيس همراه او بودند . او بفاصله يك ميل از سپاه مهلب لشكر زد كه سپاهيان همديگر را خوب مىديدند و هر دو لشكر در رامهرمز اقامت گزيدند . هنوز كارى انجام نداده كه خبر مرگ بشر بن مروان ( والى و برادر عبد الملك ) به آنها رسيد . او در بصره درگذشت بسيارى از اهل بصره و كوفه ( سپاهيان پراكنده شدند . زحر بن قيس و اسحاق بن محمد بن اشعث و محمد بن عبد الرحمن بن سعيد ( از اهل كوفه ) برگشتند و باهواز رسيدند . در آن هنگام جانشين بشر در بصره خالد بن عبد اللّه بن خالد بود . در كوفه هم عمرو بن حريث بود . در اهواز عده بسيارى از سپاهيان برگشته تجمع نمودند . خالد بن عبد اللّه بر مراجعت آنان آگاه شد به آنها نوشت كه بايد بميدان جنگ برگردند و دوباره بمهلب ملحق شوند و اگر نكنند آنها را خواهد زد و خواهد كشت و سخت كيفر خواهد داد . چون رسول يك سطر از نامه او را خواند . زحر گفت : كوتاه كن . و چون از خواندن نامه فراغت يافت سپاهيان اعتنا نكرده بسير خود ادامه دادند . زحر و اتباع او بكوفه رسيدند و در خارج شهر اقامت كردند و بعمرو بن حريث ( والى ) نوشتند و اجازه ورود خواستند و پيغام دادند كه چون خبر مرگ امير رسيد سپاهيان پراكنده شدند و اكنون ما به شهر خود وارد مىشويم ولى نخواستيم بدون اطلاع و اجازه امير داخل شويم . امير كوفه هم به آنها نوشت كه بايد نزد مهلب برگرديد و بر مراجعت آنها اعتراض و باز خواست