اين گروه گمراه كه حرام را روا داشتهاند نبرد كند « الرواح الى الجنه » ! هان سوى بهشت بايد رفت . آن هم هنگام عصر بود كه او با ياران خود حمله كرد و عدهء از رجال را كشت و سايرين را عقب زد پس از آن اهل شام از هر طرف به آنها احاطه كردند و آنها را بجاى خود برگردانيدند . محل آنها هم فقط از يك طرف قابل حمله بود چون شب فرا رسيد ادهم بن محرز جنگ آنها را بر عهده گرفت . او با عده خود از سواران و رجاله بر آنها هجوم برد . ابن محرز در آن حمله بابن وال ( فرمانده و پرچمدار ) رسيد كه او اين آيه را ميخواند
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً
گمان مدار آنانى كه در راه خدا كشته شدهاند مرده باشند . تا آخر آيه . ادهم از شنيدن آن آيه سخت خشمگين شد بر او حمله كرد ( بر عبد اللّه بن وال ) و با يك ضربت دستش را بريد و انداخت و بعد از او دور شد و گفت : من گمان مىكنم كه تو دوست دارى نزد خانواده خود باشى ( نخواست او را بكشد بلكه مجروح كرد كه زنده بماند ) ابن وال گفت : بد فكر كردى و گمان بردى به خدا دوست ندارم كه دست تو براى من بجاى دستم باشد مگر اينكه اجر و ثواب بريدن اين دست نصيب من باشد و از من سلب نشود . گناه تو بسيار و ثواب من عظيم خواهد بود . باز هم او از اين سخن رنجيد و خشمگين گرديد برگشت و نيزه را بتن او فرو برد در حالى كه او هرگز از نبرد رو بر نگردانيده و طعن و ضرب را مردانه استقبال كرده بود و از جاى خود به عقب برنگشت . ابن وال يكى از پرهيز - كاران و فقهاء و زهاد آن زمان بود . چون او كشته شد برفاعة ابن شداد بجلى خبر دادند و گفتند : پرچم را تو بردار . گفت : برگرديد كه شايد خداوند ما را در نبرد ديگرى با آنها روبرو كند . عبد اللّه بن عوف بن احمر به او گفت : به خدا هلاك خواهيم شد ( اگر برگرديم ) زيرا آنها ما را دنبال خواهند كرد و بر دوش ما سوار خواهند شد و خواهند كشت و يك فرسنگ راه نخواهيم رفت تا همه كشته شويم و اگر يك