تن هم از ما نجات يابد اعراب باديه او را خواهند گرفت و تسليم خواهند كرد كه او را بكشند . اين آفتاب است كه نزديك است غروب كند و ناپديد شود . ما با آنها جنگ مىكنيم تا شب فرا رسد آنگاه اول شب بر اسبهاى خود سوار شده مىگريزيم و تا صبح راه را خواهيم پيمود و بعد از آن با آسودگى خواهيم رفت . هر يك از ما هم يار مجروح خود را همراه خواهد برد و راه خود را شناخته روانه مىشويم .
رفاعة گفت : آرى اين راى پسنديده و خوب است . او پرچم را برداشت و سخت نبرد كرد . اهالى شام خواستند آنها را قتل عام كنند كه تا شب نرسيده همه را نابود نمايند ولى نتوانستند . عبد اللّه بن عزيز كنانى پيش رفت و با اهل شام سخت جنگ نمود . محمد فرزندش كه كودك بود همراه پدر بود او بقبيله كنانه كه با اهل شام بودند نداد داد فرزند خود را تسليم آنها نمود ( كه حمايت كنند ) كه بكوفه برساند آنها هم بپدرش امان دادند و او نپذيرفت و دليرانه نبرد كرد تا كشته شد . كرب بن يزيد حميرى هم نزديك غروب پيش رفت صد تن از ياران او همراه بودند همه سخت جنگ كردند ابن ذى الكلاع به او و اتباع او پيشنهاد امان داد او گفت : ما در اين دنيا در امان بوديم ولى براى امان آخرت قيام و خروج كرديم . آنها جنگ كردند تا همه كشته شدند . صخر بن هلال مزنى با عده سى تن از قبيله مزينه پيش رفت . نبرد كردند تا كشته شدند . چون شب فرا رسيد اهل شام بلشكرگاه خود برگشتند . رفاعه تفحص كرد هر مجروحى را بقوم خود داد كه او را حمل كنند آنگاه بقيه لشكر را شبانه بقرقيسيا روانه كرد . روز بعد حصين ديد كه آنها ميدان را ترك كردهاند . از تعقيب آنان چشم پوشيد . زفر ( همان فرماندار كه از آنها پذيرائى كرده بود ) به آنها پيشنهاد كرد كه در پناه او باشند آنها فقط سه روز اقامت كردند . آنها را توشه داد و تجهيز كرد و سوى كوفه روانه نمود . سعد بن حذيفه هم با عده خود از مدائن رسيد و بر وضع آنها آگاه شد در محل هيت توقف
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 28
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨