عمرو بن سعيد گذاشته شده هنوز نزد من است . به خدا قسم من آن زنجير را به گردن كسى نمىگذارم كه به آسانى از گردنش بگيرم مگر آنكه جانش را بستانم پس هر يك از شما بر نفس خود ابقا كند و خون خود را نريزد و السلام . مردم را براى بيعت دعوت كرد و آنها هم بيعت نمودند . قبيل قضاعه براى بيعت حاضر شدند از آنها پرسيد چگونه شما نجات يافتيد و حال اينكه عده شما نسبت بقبايل مضر كم بوده .
عبد اللّه بن يعلى نهدى گفت ما از آنها گرامىتر و تواناتر و با بودن تو و ياران تو كه ميان ما هستند نيرومندتريم . قبيلهء مذحج رسيد چون عده آنها را ديد گفت : من براى هيچ كسى در كوفه با بودن اين عده چيزى نمىبينم . بعد قبيله جعفى رسيد گفت : خواهر زاده خود را نزد من بياريد مقصود او يحيى بن سعيد بود كه مادرش از قبيله جعفى بوده .
گفتند : آيا او در امان است ؟ گفت : شما با من هم شرط مىكنيد ؟ يكى از آنها گفت :
ما اين شرط را از روى نادانى نمىكنيم كه حق و قدر ترا ندانسته باشيم ولى ما نسبت به تو خواهش فرزند از پدر مىكنيم . گفت : آرى شما قوم زنده دل هستيد در جاهليت و اسلام ( هر دو زمان ) دلير بوده و هستيد . بايد او حاضر شود كه او در امان است . او را حاضر كردند و او بيعت كرد . ( برادر عمرو بن سعيد بود كه عبد الملك او را كشت و بنا بود عمرو جانشين مروان يا عبد الملك شود ) بعد قبيله عدوان رسيد مردى كه از حيث سيما زيبا و با وقار بود پيش انداخته بودند عبد الملك گفت
عذيري الحى من عدوا * ن كانوا حية الارض
بغى بعض على بعض * فلم يرعوا على بعض
و منهم كانت السادا * ت و الموفون بالقرض
يعنى مرا يارى كنيد از دست قبيله عدوان كه آنها مار اين زمين بودند . بعضى بر بعض ديگر شوريدند و تعدى كردند و ارفاق ببعض ديگر نكردند . از آنها بزرگان و پيشوايان و وفا كنندگان وام بودند . ( مدح آنها ) پس از خواندن اين سه بيت به آن