مرد خوش رو گفت . هان ( بقيه را بگو ) گفت نمىدانم . معبد بن خالد جدلى كه پشت سر او بود گفت .
و منهم حكم يقضى * فلا ينقض ما يقضى
و منهم من يجيز الحج * بالسنة و الفرض
و هم من ولد و اسنوا * لسير النسب المحض
يعنى از آنها ( آن قبيله ) حكم ( داور ) چنين حكم مىدهد كه نسخ و نقض نمىكند . بعضى از آنها هم براى اداى فرض و سنت به حج مىروند . آنها از نسل واسنو هستند كه بيك نسب خالص مىرسند .
عبد الملك به آن مرد نيك رو توجه كرد و پرسيد او كه بود ؟ گفت نمىدانم .
معبد از پشت سر او گفت : او ذو اصبع بود . ( بىانگشت ) . او از آن مرد خوشرو پرسيد چرا او را ذو اصبع ناميدند ؟ گفت نمىدانم ، معبد گفت براى اينكه انگشت او را مار گزيد و آن را بريدند . ( بىانگشت ناميده شد ) . پرسيد نام او چه بود ؟ آن مرد مقدم گفت نمىدانم معبد گفت حرثان بن حارث نام داشت . از آن مرد خوش سيما پرسيد او از كدام طائفه شما بود ؟ گفت نمىدانم . معبد گفت از بنى ناج بود . از آن مرد نيك رو پرسيد . عطاء ( حقوق ) تو چقدر است ؟ گفت هفتصد . از معبد پرسيد عطاء تو چه مقدار است جواب داد . سيصد بمنشى خود گفت نام معبد را در صف كسانى بگذار كه هفتصد دريافت مىكنند و از آن مرد چهار صد كم كن . او همچنين كرد . قبيلهء كنده رسيد . عبد الملك نگاه كرد و اسحاق بنى اشعث را ديد . سفارش او را ببرادرش بشر بن مروان كرد . داود بن قحذم هم با عده بسيارى از قبيله بكر بن وائل رسيد . همه قباى داودى پوشيده بودند كه آن قباها بنام او ( داود رئيس آنها ) معروف شده بود .
او با عبد الملك بر تخت نشست . عبد الملك هم به او توجه و التفات و اعتنا نمود سپس بر خاست و رفت و همه با او رفتند .