( وزن مصراع اول مختل است و بايد چنين باشد و ان ) .
يعنى : آنانى كه از هاشميان در طف ( كربلا ) بودند . تاسى كردند . و اين سنت را براى مردم كريم باقى گذاشته كه بايد از آنها پيروى كنند ( تاسى و اقتدا بايد تن بكشتن دهيم و از تسليم خوددارى كنيم ) .
عروه گويد : ( با خواندن آن بيت ) دانستم كه او پايدارى خواهد كرد تا كشته شود . بعد از آن محمد بن مروان بمصعب نزديك شد و گفت : من پسر عم تو هستم .
محمد بن مروان هستم . امان امير المؤمنين را قبول كن . گفت : امير المؤمنين در مكه است مقصود برادرش عبد اللّه بن زبير . گفت : اين قوم به تو خيانت ميكنند .
او از قبول آن پيشنهاد ( امان ) خوددارى و ابا نمود . آنگاه محمد عيسى بن مصعب را ندا داد . مصعب به فرزند خود گفت : برو ببين با تو چه كار دارد ؟ او نزديك رفت . به او ( محمد بعيسى ) گفت : من دوستدار تو و پدرت هستم . بهر دو نصيحت مىكنم و امان مىدهم . او نزد پدر برگشت و هر چه شنيده بود گفت : مصعب گفت : من گمان مىكنم كه اين قوم بوعده خود نسبت به تو وفا خواهند كرد اگر مايل باشى نزد آنها برو گفت : زنان قريش پس از اين چه خواهند گفت : جز اين چيزى خواهند گفت كه من ترا بىيار و ياور گذاشتم و جان خود را بر جان تو ترجيح دادم ؟
گفت : پس تو و همراهان نزد عم خود به مكه برو و خبر خيانت اهل عراق را به او بده زيرا من كشته خواهم شد . گفت من هرگز خبر مرگ ترا بقريش نخواهم داد ولى تو اى پدر بيا و ببصره برگرد كه اهل بصره هنوز مطيع هستند يا لااقل نزد امير المؤمنين ( عبد اللّه بن زبير ) برو . مصعب گفت قريش نگويند كه من گريختم . به فرزند خود عيسى گفت تو پيش برو من ترا در راه خدا قربان مىكنم و به حساب خداوند ميگذارم . عيسى با جمعى پيش رفت او كشته شد و ياران او هم كشته شدند . مردى از اهل شام خواست سر عيسى را ببرد مصعب بر او حمله كرد و او را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٥