كشت و بعد بر سپاهيان شام حمله كرد آنها گريختند و شكافى ميان آنها ايجاد كرد سپس برگشت و دوباره حمله كرد .
عبد الملك به او امان داد و گفت : كشتن تو براى من ناگوار است امان مرا بپذير و هر چه ميخواهى از مال بگير و حكومت هر جائى را كه بپسندى به تو خواهم داد او قبول نكرد و باز بحمله و جنگ مبادرت نمود . عبد الملك گفت : به خدا اين همان است كه شاعر در حق او گفته :
و مذحج كره الكماة نزاله * لا ممعنا هربا و لا مستلما
يعنى سلحشورى كه خود را با سلاح پوشانيده و دليران مبارزه او را اكراه دارند در نظر ندارد كه بگريزد يا تسليم شود . مصعب بخيمه خود رفت غسل ( و حوط جهاز ميت ) كرد و خيمه را بر افكند و براى جنگ رفت . عبيد اللّه بن زياد بن ظبيان بميدان رفت و مبارزه او را در - خواست كرد . گفت : اى سگ دور شو مانند تو كسى با مانند من مبارزه مىكند ؟ بعد مصعب بر او حمله كرد و بر كلاهخود او ضربتى زد . كلاهخود خرد و او مجروح شد . برگشت و سر خود را بست . مردم مصعب را تنها گذاشتند و از او برگشتند بحديكه فقط هفت تن با او ماندند . زخمها بتن گرفت و آماج تير گرديد . باز عبيد اللّه بن زياد بن ظبيان برگشت و باز مصعب ضربتى به او زد ولى كارگر نشد زيرا از شدت جراحات ناتوان شده بود عبيد اللّه او را زد و كشت . گفته شده : زائده بن قدامه ثقفى او را ديد و بر او حمله كرد و نيزه را بتن او فرو برد و فرياد زد انتقام مختار را كشيدم او را كشت ولى عبيد اللّه سرش را بريد و نزد عبد الملك برد و بر زمين افكند . گفت نعاطى الملوك الحق ما قسطوا لنا و ليس علينا قتلهم بمحرم يعنى ما حق را بملوك و پادشاهان مىدهيم تا وقتى كه با ما به عدالت رفتار مىكنند و كشتن آنها ( در صورتى كه ظلم كنند ) بر ما حرام نيست .
چون عبد الملك سر او را ديد سجده كرد ابن ظبيان گويد من خواستم گردن عبد الملك را هم در آن هنگام كه سجده كرده بود بزنم تا دو پادشاه عرب را كشته و مردم را از