جنگ بشر
چون كار عبد الملك بسامان رسيد و مسلمين بر خلافت او متفق شدند ، اخطل شاعر تغلبى ( مسيحى مشهور ) نزد او رفت كه جحاف بن حكيم سليمى نزد او بود . عبد الملك به او گفت اى اخطل تو اين را ميشناسى گفت : آرى اين همان است كه من درباره او چنين گفتهام :
الا سائل الجحاف هل هو ثائر * بقتلى أصيبت من سليم و عامر
يعنى از جحاف بپرس آيا بانتقام و خونخواهى كشتگان سليم و عامر كه دچار شدهاند قيام خواهد كرد ؟ آنگاه تمام قصيده را خواند و پايان داد در آن هنگام جحاف مشغول خوردن رطب بود هستههاى رطب از شدت خشم از دستش مىافتاد كه به او چنين جواب داد .
بلى سوف نبكيهم بكل مهند * و ننعى عميرا بالرماح الشواجر
يعنى : آرى ما بر آنها ( كشتگان ) با شمشيرهاى هندى خواهيم گريست و بر عمير با نيزههاى آماده ندبه خواهيم كرد . سپس به او گفت : اى زاده زن نصرانى من تصور نمىكردم كه تو بر من جسارت كنى . اخطل از شدت بيم به خود لرزيد ناگزير برخاست و دامان عبد الملك را گرفت ( توسل كرد ) و گفت : در اين هنگام و اين مقام من به تو پناه