تجربه داشت بمصعب گفت عدهء مأمور در كوچهها بگذار تا زنها را تفتيش كنند دشمن را در قصر بدون قوت محاصره كن تا همه بميرند . محاصره سختتر گرديد و محصورين تشنه شدند ناگزير آب شور از چاه كشيده بعسل آميخته مىنوشيدند .
مصعب باتباع خود فرمان داد كه بقصر نزديك شده بر شدت محاصره بيفزايند .
چون كار بر محصورين سخت شد مختار گفت : واى بر شما محاصره بر ضعف و ذلت شما خواهد افزود . هان برخيزيد كه حمله كنيم تا بكشيم و كشته شويم و با عزت بميريم .
اگر تصميم بگيريد و دليرى كنيد به خدا قسم من از پيروزى شما نااميد نخواهم بود .
آنها سست شده و اظهار جبن و عجز نموده و اطاعت نكردند .
مختار گفت : من به خدا قسم تسليم نمىشوم و بذلت تن نمىدهم و جان خود را بدست آنها نمىسپارم . اگر شما تسليم شويد همه بدست آنها با خوارى كشته خواهيد شد . آنگاه به خود خواهيد گفت اى كاش ما مختار را اطاعت مىكرديم و تسليم نمىشديم كه با عجز و ذلت كشته شويم . اگر با من بيائيد و لو اينكه پيروز نشويد لا اقل با عزت كشته خواهيد شد . چون عبد اللّه بن جعده بن هبيره بر تصميم مختار آگاه شد از ديوار قصر فرود آمد و بدوستان خويش پناه برد و پنهان شد . مختار هم غسل كرد و بتن خويش عطر ( حنوط - تجهيز مرده ) ماليد و آماده مرگ گرديد و با عده نوزده تن كه يكى از آنها سائب بن مالك اشعرى بود كه دختر ابو موسى اشعرى را بزنى داشت از قصر خارج شد زن سائب دختر اشعرى پسرى زائيده بود كه نامش را محمد گذاشت كه چون قصر را گشودند آن پسر را در آنجا ديدند كه كودك بود . مختار با آن عده از قصر خارج شد .
چون مختار از كاخ بيرون رفت بسائب گفت : چه مىبينى و چه بايد كرد ؟ گفت تو چه مىبينى و چه بايد كرد ؟ مختار گفت : واى بر تو اى احمق من يكى از مردان عرب هستم چون ديدم از يك طرف فرزند زبير در حجاز قيام كرده و از طرف ديگر نجده ( از خوارج ) در يمامه شوريده و مروان دار شام نهضت نموده و من هم يك فرد مانند آنها
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 148
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٨