مختار روبرو شد و با او سخت جنگيد مختار هم پياده شد و قصد داشت پايدارى كند تا كشته شود تمام شب را دليرانه نبرد كرد تا آن قوم عقب نشستند . با مختار جماعتى از پرهيزگاران و قرآنخوانان بودند كه همه كشته شدند يكى از آنها عاصم ( قارى مشهور ) بن عبد اللّه ازدى و ديگرى عياش بن خازم همدانى ثورى و احمر بن هديج همدانى فايشى كه كشته شدند . در آن شب قبيله همدان فرياد زدند اى گروه همدان آنها را درو كنيد كه آنها سخت جنگ كردند و دشمن را شكست دادند . چون آنها بر گشتند و پراكنده شدند اتباع مختار به او گفتند اى امير جاى خود را در كاخ بگير كه آنها گريختند مختار گفت : به خدا قسم من پياده نشدم كه بقصر بروم ( ميخواستم كشته شوم ) اكنون كه حال چنين است بسم اللّه برويم آنگاه بكاخ اندر شدند . اعشى هم يك قصيده ( بسيار بليغ ) در رثاء محمد سرود ( عين قصيده در تاريخ طبرى نقل شده است ) بعد از آن مصعب بن زبير با سپاه فاتح و غالب خود در پيرامون كوفه و محل معروف سنجه لشكر زد . اتباع او از اهل بصره و كوفه ( كوفيان مخالف مختار ) تشكيل مىشد . در آن محل مهلب را ديد . مهلب به او گفت : پيروزى فرخنده بود اگر محمد كشته نمىشد . مصعب گفت : راست مىگوئى . خدا محمد را بيامرزاد سپس گفت : اى مهلب . مهلب پاسخ داد : لبيك اى امير . گفت : آيا مىدانى كه عبيد اللّه بن على بن ابى طالب ( كه در صف مصعب بود ) در اين جنگ كشته شده ؟ گفت : ( مهلب )
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. ما براى خدا و سوى خدا هم بر خواهيم گشت . مصعب گفت :
او دوست داشت كه اين فتح و ظفر را مشاهده كند و بعد از فتح ما از او احق و اولى ( در خلافت ) نخواهيم بود گفت : آيا مىدانى چه كسى او را كشته ؟ گفت : نه . مصعب گفت : كسانى كه او را كشتند ادعا مىكنند كه شيعيان پدرش ( على ) هستند . آنها او را شناختند و كشتند . ( مختار ادعا مىكرد كه وزير و دست نشاندهء محمد بن على