تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
و پرسيد گفتند : كف دست مختار است دستور داد آن را بكنند . مصعب هم حكام و عمال و امراء را در كوهستان و سواد عراق فرستاد . بابراهيم بن اشتر هم نوشت و او را بطاعت خود دعوت كرد و پيغام داد اگر اطاعت كنى كشور شام را به تو واگذار خواهم و ترا سپهسالار سپاه خواهم كرد و هر بلادى را كه تو فتح كنى تحت فرمان تو خواهد بود تا زمانى كه خلافت در خاندان زبير باشد . عبد الملك بن مروان هم بابراهيم بن اشتر نوشت و او را بطاعت خود دعوت نمود و پيغام داد اگر اطاعت كنى ايالت عراق را به تو واگذار خواهم كرد . ابراهيم هم با ياران خود مشورت كرد . آنها در عقيده خود مختلف بودند . ابراهيم گفت اگر من ابن زياد و اشراف و سالاران شام را نمىكشتم دعوت عبد الملك را اجابت مىكردم زيرا من ميل ندارم ديگرى بر عشيره من حكومت كند . بمصعب نوشت كه من مطيع و همراهم . مصعب هم به او نوشت كه نزد من بيا او هم باطاعت به او پيوست . چون خبر آمدن او بمصعب رسيد مهلب را بايالت موصل و جزيره و ارمنستان و آذربايجان بجاى ابراهيم فرستاد بعد از آن مصعب ام ثابت دختر سمره بن جندب همسر مختار و عمره دختر نعمان بن بشير انصارى همسر ديگرش را نزد خود خواند چون هر دو حاضر شدند . مصعب از هر دو پرسيد شما درباره مختار چه عقيده داريد ام ثابت گفت : هر عقيده كه تو دارى من هم دارم . او را آزاد كرد . عمره گفت : خدايش بيامرزاد . او بنده خدا خوب و پرهيزگار بود مصعب او را بزندان سپرد . مصعب ببرادر خود عبد اللّه بن زبير نوشت كه زن مختار ادعا مىكند كه او پيغمبر بوده . عبد اللّه دستور قتل وى را داد آن زن را شبانه كشتند محل قتل او ميان كوفه و حيره بود قاتل وى يكى از افراد شرطه ( پليس ) بود سه بار او را با شمشير زد او استغاثه مىكرد و فرياد مىزد اى پدر اى عشيره من ! مردى در آنجا بود آن وضع را ديد يك لطمه سخت به آن شرطه زده و گفت : اى زنا زاده او را رنج و عذاب دادى آن