تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
بر تو نيست زيرا تو نخواستى و من به تو داده‌ام . از عمر اصرار و از ابو عبيده ابا و انكار و بالاخره اين كار تكرار شد تا ابو عبيده پذيرفت و به محل امارت خود برگشت . مردم شهرهاى ديگر هم پياپى مساعدت كردند و اهل حجاز بىنياز شدند . عمرو بن عاص هم كارهاى درياى قلزم را مرتب و منظم كرد و از طريق دريا براى مدينه خواربار فرستاد . نرخ طعام در مدينه تنزل كرده با قيمت مصر يكسان گرديد . اهل مدينه هم بعد از آن سال بمانند آن دچار نشدند تا آنكه راه دريا در فتنه قتل عثمان بر آنها بسته شد كه دست آنها از همه چيز كوتاه و خود هم خوار و زبون شدند . در سال رماده عمر دچار يك نحو سختى شده بود انگار در تنگناى سخت درمانده و راه مدد شهرستانها براى او بسته شده بود . يك خانواده از قبيله مزينه به خداوند خانه خود كه بلال بن حارث بود گفتند : ما از گرسنگى هلاك شديم ، خوب است گوسفندى بكشى كه خوراك ما باشد . او گفت در گله چيزى در خور قوت باشد يافت نمىشود آنها اصرار كردند او ميشى كشت و پوست آن را كند استخوان سرخ آن را ديد فرياد زد : « يا محمداه » پيغمبر را در خواب ديد به او فرمود : مژده كه براى عمر خواربار رسيده است . تو نزد او برو و از طرف من درود بفرست و بگو : من ترا توليت اين امور را داده‌ام . تو هم عهدپرست و وفادار و استوار و پايدار هستى . كيسه كيسه ( را بده - پول بده ) او هم رفت و بر در خانه عمر ايستاد و از غلام او اجازه ورود و ملاقات خواست و گفت براى پيغمبر پيغمبر خدا ( رسول رسول اللّه كه خود را نماينده پيغمبر خواند ) اجازه ملاقات بگير . عمر ترسيد و پرسيد آيا او يك نحو ديوانگى دارد ؟ گفت : نه . گفت او را