تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
نزد من احضار كن . او داخل شد و جريان را شرح داد . عمر از خانه برون رفت و بر منبر فراز گشت و مردم را از هر سو دعوت نموده گفت من شما را سوگند مىدهم آيا شما در من چيزى احساس كرده‌ايد كه آن را زشت بدانيد و از آن ملول شويد ؟ همه گفتند به خدا نه . اين پرسش براى چيست عمر خبر خواب آن مرد را به آنها داد آنها حدس زدند كه پيغمبر امر كرده كه استسقا نمايند ( دعا براى نزول باران ) ولى عمر متوجه نشد . آنها گفتند پيغمبر ديد كه تو در امر استسقا و طلب باران تسامح كردى . هان بطلب بشتاب . عمر دستور داد كه منادى مردم را براى استسقا دعوت كند . او خود پياده رفت و عباس ( عم پيغمبر ) هم با او همراه بود . عمر باختصار خطبه خواند سپس نماز بجا آورد و بعد بر زانوى خود خم شد و گفت خداوندا باران ما از يارى باز مانده‌اند . نيروى ما هم از كار ما درمانده . ما خود از نگهدارى خود عاجز شده‌ايم لا حول و لا قوة الا بك . هيچ نيروئى جز در تو و از تو نيست . خداوندا باران را نازل و ما را سيراب كن كه بندگان را زنده و بلاد را خرم و آباد كنى . سپس دست عباس بن عبد المطلب عم پيغمبر را گرفت در حالى كه اشك عباس بر محاسن ( ريش ) او جارى مىشد آنگاه گفت خداوندا ما بواسطه عم رسول تو نزد تو تقرب مىجوئيم . همچنين پدران و اجداد پيغمبر و بزرگترين رجال ( دين ) زيرا تو ( اى خداوند ) حقگو و حقگزار هستى . كه چنين فرمودى
« وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ »
ديوار ملك دو كودك يتيم در آن شهر بود ( آيه قرآن ) تو خود آن دو كودك يتيم را حفظ نمودى آن هم براى صلاح پدران