با نعمان بود صاف بر در قلعه شهر حمله كرده در قبال دروازه پياده شد و با خشم در قلعه را بپاى خود لگد زد و گفت : اى در باز شو . از نيروى بخشم آميخته زنجيرها پاره شد و قفلها خرد و تباه و دروازه گشوده شد . مسلمين هم هجوم برده داخل شهر شدند . مشركين هم ناچار فرياد و استغاثه كرده صلح و تسليم را پيشنهاد نمودند مسلمين درخواست صلح را اجابت كردند . با اينكه شهر را با قوه و غلبه گشودند از تاراج چشم پوشانيدند ولى آنچه را كه با نيرو قبل از صلح گرفته بودند ميان خود تقسيم نمودند . پس از آن فتح مقترب سوى جنديسابور لشكر كشيد كه زر را يارى كند . او نزديك جنديسابور لشكر زد . در آن هنگام بابى سبره خبر دادند كه جسد دانيال ( پيغمبر يهود ) در آن شهر دفن شده . او گفت : من از كجا بدانم و يقين حاصل كنم كه چنين است ؟ با وجود اين ترديد قبر دانيال را به حال خود گذاشت .
دانيال هم بعد از وقايع بخت النصر ( نبوكد نصر ) در فارس مىزيست . چون مرگ او فرا رسيد و كسى را در پيرامون خود نديد كه بدين و آئين خدا ايمان داشته كتاب خداوند ( مقدس ) را از اينكه بدست مردم بىدين افتد مصون و گرامى داشت . به فرزند خود گفت : برو كنار دريا ( مقصود رود كارون ) و اين كتاب را باب بينداز .
فرزند او را دريغ آمد و كتاب را همراه خود برد و نهان كرد و برگشت . پدر از او پرسيد : هنگامى كه كتاب مقدس را در دريا انداختى چه حادثه رخ داد ؟ فرزند گفت : هيچ اتفاق نيفتاد . دانيال خشمناك شد و گفت : به خدا سوگند كه تو امر مرا اجرا نكردى . فرزند دوباره رفت و مانند سابق برگشت . دانيال پرسيد ؟
تو هنگامى كه كتاب را در آب انداختى دريا چه كرد ؟ گفت : دريا طغيان كرد و كتاب را در آغوش گرفت . او سختتر از اول غضب كرد و گفت : تو امر مرا اجرا نكردى . فرزند سوى دريا رفت و كتاب را در آب انداخت ، دريا آغوش خود را گشود تا زمين پيدا شد ، زمين هم از زير دريا پديد آمد و مانند تنور منفجر گرديد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 391
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٩١