تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
آنگاه كتاب را در دهان باز شده خود گرفت و به حال خود برگشت و آب هم كه كنار رفته بود باز بهم پيوست و زمين را پوشانيد . چون برگشت و خبر حادثه را داد دانيال گفت الان راست گفتى . ( افسانه ! ) دانيال هم در شوش وفات يافت . در آنجا ( هنگام فتح فتح مسلمين ) با جسد او استسقا ميكردند ( براى طلب باران ) . از عمر كسب تكليف كردند او دستور دفن دانيال را داد ( مثل اينكه تا آن زمان جسد مكشوف و نمايان بود و حال اينكه چنين نبود و قبر او معلوم و نمايان بود ) . در واقعهء شوش چنين هم روايت شده است : يزدگرد پس از جنگ جلولاء باتفاق سپاه ( سردار ايرانى ) و هفتاد سالار ديگر از بزرگان و نامداران ايران باستخر رفت . يزدگرد سياه را بشوش و هرمزان را بشوشتر فرستاد . سياه در محل كلتانيه اقامت نمود چون مردم استخر بر پايان جنگ جلولاء آگاه شدند و يزدگرد را هم ميان خود ديدند ( از بيم تباهى ) پيشنهاد صلح و تسليم را بابى موسى دادند . ( كه يزدگرد گريخته و به آنها پناه برده بود ) . ابو موسى هم آنها را محاصره كرده بود . پس از تسليم آنها ابو موسى شوشتر را قصد كرد . سياه هم ميان رامهرمز و شوشتر لشكر زده بود . سياه سران سپاه را نزد خود خواند و پس از كنگاش و گفتگو چنين بيان كرد : شما همه دانستيد كه ما چگونه اين قوم سرسخت ( عرب ) را خوار و بد زيست و سخت گذران و بد خوراك و بالاخره تيره بخت مىدانستيم با همين حال آنها بر ممالك ايران غالب و فاتح شده‌اند و من يقين دارم ( پيش‌بينى مىكنم ) كه چهارپايان آنها در بارگاه استخر بسته و آنها جاى شهان و بزرگان ايران را مسكن خود خواهند نمود و اسبهاى آنها بدرختهاى باغ استخر بسته خواهد شد . شما همه ديديد كه آنها چگونه پيروز و كشورگشا شده اند و با هر سپاهى كه روبرو مىشوند آن را مىشكنند و تباه و پراكنده مىكنند . هيچ قلعه و شهر بندى هم در قبال حملات دژگشاى آنها پايدار و استوار نمىماند . با اين