تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
در جاهليت شما متحد و ما پراكنده بوديم كه بر ما غالب شديد . سپس پرسيد : براى خيانت و پيمان شكنى خود چه حجت و عذرى دارى كه پياپى عهد ما را مىشكنى ؟ هرمزان گفت : مىترسم مرا قبل از بيان حقيقت بكشى . عمر گفت : مترس . آنگاه هرمزان آب خواست . براى او يك ظرف آب آوردند . قدح آب بسيار زشت و درشت و ناپسند بود . هرمزان گفت : من اگر از تشنگى بميرم با اين قدح آب نخواهم نوشيد . رفتند و جام ديگرى كه مورد پسند او بود آوردند . او جام را در دست لرزان خود گرفت و در نوشيدن آن ترديد نمود ، بعد گفت : من مىترسم قبل از اينكه اين آب را بنوشم يا هنگام نوشيدن مرا بكشى ! عمر گفت : بر تو باكى نيست تا آن را بنوشى . هرمزان ظرف آب را برگردانيد و تهى كرد . عمر گفت : دوباره به او آب دهيد و مگذاريد رنج تشنگى با رنج مرگ بر او جمع شود . هرمزان گفت : من به آب نيازى نداشتم فقط خواستم از تو امان بگيرم . عمر گفت : من ترا مىكشم . هرمزان گفت : تو به من امان دادى . عمر گفت : دروغ مىگوئى . انس ( بن مالك كه از ياران پيغمبر بود ) گفت : اى امير المؤمنين راست مىگويد تو به او امان دادى . عمر گفت : واى بر تو اى انس من بقاتل مجزاة بن ثور و براء بن مالك ( دو يار پيغمبر ) امان مىدهم ؟ به خدا سوگند تو بايد براى من دليل به يارى كه مرا از اين تنگنا بيرون بيارد و گر نه ترا بكيفر مىرسانم . انس گفت : تو بهرمزان گفتى : باكى بر تو نيست تا به من خبر بدهى و باك نداشته باش تا آب را بنوشى ( و او ننوشيد ) آنانى كه كه در پيرامون عمر بودند مانند همين گفته را به او گفتند . عمر رو بهرمزان كرد و گفت تو مرا فريب دادى و خدعه نمودى ! به خدا سوگند من فريب ترا نخواهم خورد مگر اينكه مسلمان شوى او هم مسلمان شد . براى او دو هزار ( درهم ) ماهيانه معين كرد و در مدينه سكنى داد . مترجم ما بين او و هرمزان مغيره بن شعبه بود كه اندك اندك ترجمه