تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
ببيند همچنين ساير مسلمين : چون وارد ( شهر مدينه ) شدند عمر را جستجو كردند و نيافتند . گفته شد كه او در مسجد است كه براى پذيرائى نمايندگان كوفه نشسته است . او را در مسجد ديدند در حالى كه كلاه خود را زير سر نهاده بود كه آن را براى پذيرائى نمايندگان كوفه بر سر گذاشته بود ( چون رفتند زير نهاد و خوابيد ) او را در خواب فرو رفته ديدند در حالى كه تازيانه در دست او بود . هرمزان پرسيد : عمر كو و كجاست ؟ گفتند : اين عمر است ( كه خوابيده ) گفت : پس نگهبانان و حاجب و دربان او كجا رفتند ؟ گفتند : او نگهبان ندارد . حاجب و دربان هم ندارد ، منشى و كاتب هم ندارد . گفت : پس او بايد پيغمبر باشد . گفتند : نه ولى پيروى از انبياء مىكند و كار آنها را انجام مىدهد عمر از صداى هياهو و ازدحام مردم بيدار شد . نشست و آرام شد . سپس بهرمزان نگاه كرد و پرسيد آيا هرمزان است ؟ گفتند آرى ، در شخص او خوب تامل و نگاه كرد و گفت به خدا پناه مىبرم از آتش سوزان و از خداوند يارى ميخواهم . سپس گفت سپاس و ستايش خداوند را سزاست كه با نيروى اسلام اين مرد و مانند او را خوار كرد . بعد امر داد كه زر و زيور و تاج و رخت او را از تن او بگيرند . آنها لباس و تاج و گوهر را گرفتند يك جامه تنگ به او پوشانيدند . عمر به او گفت ( هيه ) اى هرمزان ( واى بر تو عاقبت غدر و خيانت را چگونه ديدى ؟ ديدى كه اراده و امر خداوند عاقبت چگونه بود ؟ هرمزان گفت اى عمر ما و شما در عصر جاهليت بوديم . خداوند ما و شما ( اعراب ( را آزاد گذاشته بود . ما بر شما غلبه كرديم زيرا خداوند نه با ما و نه با شما بود . ( نيروى هر يك گروه را به خود واگذار نمود ) . چون روزگار دگرگون شد شما بر ما چيره شديد . عمر گفت