پرسيدم اين مرد كيست ؟ گفت : پدر تو ابراهيم است آنان كه گرد او جمع شده و رو سپيد باشند قومى هستند كه ايمان خود را با ستم نياميختهاند . اما آنهايى كه رنگ ديگرى به خود گرفتهاند قومى هستند كه كارهاى زشت و نكو را بهم آميختهاند . توبه كرده و خدا از آنها گذشت . ابراهيم را ديدم كه به خانه ( خدا ) تكيه داده بود . او گفت : روزى هفتاد هزار فرشته داخل اين خانه مىشوند كه هيچكدام آنها دوباره بر نمىگردد .
گفت : ( پيغمبر ) جبرئيل مرا نزد سدرة المنتهى ( درخت زالزالك ) برد ميوه آن ( دانه زالزالك ) به اندازه قله كوه بود . در پاى آن درخت چهار نهر آب بود . دو جوى ظاهر و دو جوى باطن در بهشت روان بود ، دو نهر ظاهر يكى رود نيل ( در مصر ) و يكى رود فرات ( در عراق ) است ( در طبع كتاب علامت استفهام ( ؟ ) آمده ) گفت ( پيغمبر ) انوار خداوند به آن درخت احاطه كرده بود . ملائكه هم در پيرامون آن مانند ملخ زرين ( طلائى ) بودند كه از هيبت نور خدا افتان و خيزان بودند . من كنار رفتم كه هيچكس قادر بر وصف آن نمىباشد . جبرئيل رفت و ميان انوار قرار گرفت و ندا داد : اى محمد پيش آ . من نيز پيش رفتم و هر دو سوى يك پرده رفتيم . يك فرشته مرا همراهى كرد و در آنجا جبرئيل عقب ماند ( حق پيش رفتن نداشت ) من پرسيدم : ( اى جبرئيل ) كجا مىروى ؟ گفت هر يك از ما يك مقام معلوم ( و محدود ) داريم . اين نهايت محل وصول خلق است . من در آن حال مىرفتم تا بعرش رسيدم . همه چيز نزد عرش از هيبت خداوند بخشنده فرود آمد و ناچيز گرديد . زبانم هم بند آمد . سپس خداوند زبانم را گويا فرمود . گفتم : تحيات فرخنده و صلوات نيكو براى خداوند است . خداوند در آن هنگام بر من و بر امت من روزى پنجاه نماز واجب نمود ، برگشتم نزد جبرئيل كه دستم را گرفت و سوى بهشت خراميديم . من در بهشت كاخهاى ارجمند از در و ياقوت و زمرد ديدم . يك نهر هم ديدم كه آب آن از شير سفيدتر و از انگبين شيرينتر بود كه بر پارههاى در و ياقوت و مشك روان بود . گفت : ( جبرئيل ) اين است كوثر كه خداوند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٥