( از شدت تعجب ) بر سر نهادند . جماعتى از كسانى كه به او ايمان آورده بودند ( تكذيب كرده ) مرتد شدند . قومى از مشركين نزد ابو بكر رفته گفتند : يار تو چنين گويد و چنان . او ( ابو بكر ) گفت : اگر چنين گفته باشد راست گفته است . من بالاتر از اين گفتههاى او را تصديق مىكنم . بنابر اين او را در صعود به آسمان در مدت يك شب يا با يك رفتن و آمدن ( كوتاه ) تصديق ميكنم . بدين سبب و در آن هنگام ابو بكر لقب صديق يافت . مردم گفتند ( بمحمد ) براى ما صفت مسجد اقصى را ( بيت المقدس ) بيان كن ( براى امتحان ) . فرمود خواستم بيان كنم كه كار بر من دشوار شد ( درهم و برهم ) فرمود : ( مسجد را براى من حاضر كردند ( در عالم غيب ) من در حال تأمل آن را وصف نمودم ناگاه ( بهانه گرفته ) گفتند : ما را از قافلهها و دستههاى شتر ( در حال سفر و چرا ) خبر بده ( براى امتحان ) فرمود بر قافله ( يا دسته شتر ) ( در حال عروج ) كه متعلق به بنى فلان در روحاء ( محل ) گذشتم . من از آنها يك قدح آب گرفتم و نوشيدم . از آنها بپرسيد ( چگونگى را ) همچنين بقافله بنى فلان و فلان رسيدم سوارى ديدم ، دستهاى هم در ذى مر ( محل ) نشسته بودند . يك شتر جوان از من رميد ، فلان شخص افتاد و دست او شكست از آنها بپرسيد ( و تحقيق كنيد ) من از شترهاى شما در تنعيم ( محل ) گذشتم . پيش آهنگ آنها يك شتر خاكسترى رنگ بر آن دو جوال دوخته ( بهم پيوسته ) بود . ( ديدم ) اين قافله اول طلوع آفتاب بشما خواهد رسيد ، آنها ( چون اين سخن را شنيدند ) از آنجا سوى ثنيه ( پايگاه خارج شهر ) رفتند و منتظر طلوع آفتاب شدند تا او را ( پيغمبر ) تكذيب كنند . يكى گفت : اينك آفتاب طلوع كرد ديگرى گفت :
اين است قافله پديد آمد كه پيش آهنگ آن يك شتر خاكسترى رنگ باشد . آنها ( در اين تحقيق بتكذيب او ) رستگار نشدند ( ناگزير ) گفتند : اين يك نحو جادوى آشكار و روشن مىباشد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 58
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٨