همهء قوم خود « مراد » و « زبيد » و « مذحج » فرمود . خالد بن سعيد بن عاص را هم با او فرستاد كه صدقه ( ماليات ) را دريافت كند او همانجا با او ماند تا پيغمبر وفات يافت .
در همين سال فروه بن عمرو جذامى نفاثى رسولى نزد پيغمبر فرستاد و خبر اسلام خود را داد و يك ماده استر ( بغله - باصطلاح عوام قاطر ) سفيد تقديم كرد . فروه ( مذكور ) از طرف روم حاكم اعراب بود و در معان سرزمين شام زيست مينمود . چون خبر او بروم رسيد او را تعقيب كرده تا گرفتار كردند و بزندان سپردند او از زندان نوشت .
طرقت سليمى موهنا فشجانى * و الروم بين الباب و القروان
صد الخيال و ساءه ما قد راى * و هممت ان اغفى و قد ابكانى
لا تكحلن العين بعدى ثمدا * سلمى و لا تدنن للانسان
يعنى : من نيمه شب سر زده نزد سليمى ( همسر يا معشوقه او ) رفتم در حالى كه روميان ميان در و حوض ( آب ) براى گرفتارى من كمين شده بودند . فكر و خيال مرا آسوده نميگذارد ، ميخواهم بخوابم ولى فكر و خيال مانع خواب و باعث گريه ميگردد .
سلمى بعد از من چشم خويش را سرمه نكشد و نزديك هيچ انسانى نرود ( عزادار و حزين باشد ) چون روميان در محل عفرى در فلسطين كه در آنجا آب بود خواستند او را بدار بكشند و بكشند گفت :
الا هل اتى سلمى بان خليلها * على ماء عفرى فوق احدى الرواحل
على ناقة لم يلقح الفحل امها * مشذبة اطرافها بالمناجل
يعنى آيا خبر بسلمى رسيده كه يار ( همسر ) او در كنار عفرى و محل آبيارى بر يك مركب ( دار ) سوار شده است . او بر ماده شترى سوار است كه مادر آن شتر