امير بود .
در همين سال نمايندگان بنى حنيفه رسيدند كه مسيلمه كذاب « مدعى پيغمبرى » ميان آنها بود . او در خانه دختر حارث كه از انصار بود منزل گزيد .
او ( مسيلمه ) پيغمبر را ملاقات كرد و به يمامه ( محل خود ) برگشت و ادعاى پيغمبرى نمود و دروغ گفت . او ادعا كرد كه پيغمبر او را در نبوت شريك خود نموده .
بنى حنيفه هم قبول و پيروى كردند .
در همين سال نمايندگان كنده ( قبيله ) باتفاق اشعث بن قيس بر پيغمبر وارد شدند . عده آنها شصت سوار بود . اشعث ( خطاب برسول كرده ) گفت : ما فرزند آن كسى هستيم كه مرار خوار بود و تو هم فرزند مرار خوار ( مرار يك نوع درخت است كه شتر برگ آن را مىخورد ) پيغمبر فرمود : ما زادگان نضر بن كنانه هستيم بمادر خود منتسب نمىشويم و از انتساب به پدر خود تبرى نمىجوئيم .
در همين سال نمايندگان محارب ( قبيله ) وارد شدند و باز در همين سال نمايندگان رهاوى كه يكى از عشاير مذحج است وارد شدند . ( رهاء ) بفتح راء .
اين گفته عبد الغنى بن سعيد است .
در همين سال نمايندگان عبس وارد شدند . همچنين نمايندگان صدف كه پيغمبر را در حج وداع ملاقات كردند . نمايندگان خولان كه عده آنها ده تن بود رسيدند . همچنين نمايندگان بنى عامر بن صعصعه كه عامر بن الطفيل و اربد بن قيس و جبار بن سلمى بضم سين ابن مالك بن جعفر و اين سه فرد رئيس قوم و شيطان و بد نفس بودند . عامر ميخواست خيانت كرده پيغمبر را بكشد . طايفه او به او گفتند :
مردم مسلمان شدند تو هم مسلمان شو گفت . هرگز من از اين مرد پيروى نمىكنم ( مقصود حضرت پيغمبر ) پس از آن بار بد ( رفيق خود ) گفت : اگر بر پيغمبر وارد شديم من او را مشغول مىكنم و تو او را با شمشير از پشت سر بزن چون وارد شدند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 367
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٦٧