تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
شروع كرد بگفتگو با پيغمبر او مىگفت : اى محمد رياست و سياست را به من واگذار اين گفته را سه بار تكرار كرد و پيغمبر در پاسخ هر سه بار مىفرمود هرگز مگر اينكه مسلمان شوى و خداى يگانه را بپرستى . او ميخواست پيغمبر را سرگرم سخن كند تا اربد كار او را بسازد ولى اربد ترسيد و نكرد . عامر گفت : من با اسبهاى سرخ و سواران چالاك عرصه را بر تو تنگ خواهم كرد چون رفت پيغمبر فرمود ( دعا كرد ) خداوندا مرا از شر عامر مصون بدار . در عرض راه عامر باربد گفت : چرا او را نكشتى ؟ گفت . هر وقت خواستم شمشير را به كار برم تو ما بين من و او حايل مىشدى ( تصور مىكرد ) آيا بايد ترا با شمشير زد ؟ آنها برگشتند و خداوند عامر را در ميان راه بطاعون مبتلا نمود كه به گردن او اثر كرده و او در خانه زنى از بنى سلول هلاك شد . او هنگام مرگ مىگفت : اى بنى عامر يك غده مانند كهن شتر بگردنم باشد و مرگ هم بر اثر ان در خانه يك زن گريبانم را بگيرد ؟ ( كنايه از خوارى ) . خداوند هم بر اربد صاعقه نازل كرد و او را به آتش هلاك كرد . اربد بن قيس برادر امى لبيد بن ربيعه بود . در همين سال هيئتى از طى ( قبيله حاتم ) وارد شدند كه زيد الخيل رئيس آنها همراه بود . مسلمان شدند و اسلام آنها خوب شده بود . پيغمبر فرمود : هر مردى از عرب كه براى من وصف و ستوده مىشد هنگام ديدار او را كمتر از آن ستايش مىديدم جز زيد الخيل كه هر چه در ستايش او گفته شده كم بوده و حق او در ثنا ادا نشده . آنگاه او را زيد الخير لقب داد ( بجاى خيل ) . فيد ( محل ) و چند مزرعه ديگر را به او بخشيد ( واگذار فرمود ) . او برگشت و در يكى از قراء نجد تب كرد و درگذشت . در همين سال مسيلمه كذاب ( مدعى پيغمبر ) نامه با دو رسول براى پيغمبر فرستاد . پيغمبر وضع مسيلمه را از آن دو مرد پرسيد و آنها راست گفتند . فرمود :