ايرانى بىگناه گردانيد و آرد كرد و نان پخت و خورد . در زمان عمر از فرماندهى عزل و سخت تحقير شد . او اسلام را براى رياست قبول كرده بود . م ) اين اشعار را عبد اللّه بن علقمه سروده او از جذيمه ( قبيله ) با حبيشه دختر حبيش كنانى بود ( عاشق و معشوق ) او ( عبد اللّه ) هنگامى كه جوان و به حد بلوغ رسيده بود با مادر خود كه به قصد ديدار همسايه خويش رفته همراه بوده كه او ( زن همسايه ) دخترى بنام حبيشه بنت حبيش داشت . عبد اللّه او را ديد و دل به او باخت مادر او مدتى نزد زن همسايه مهمان بود . او به خانه خود برگشت سپس مراجعت كرد كه مادر خويش را به منزل برگرداند باز حبيشه را در حال زيور و آرايش ديد كه در ده جشنى بوده و خود را آماده مىكرد بيشتر دل به او داد و سخت عاشق شد .
هنگامى كه باتفاق مادر روانه شده بود گفت .
و ما ادرى بلى انى لادرى * اصوب القطر احسن ام حبيش
حبيشة و الذى خلق البرايا * و ما ان عندنا للصب عيش
من نمىدانم بلكه مىدانم آيا باران ( لطافت باران ) بهتر است يا حبيش ( معشوقه ) ؟ ( در نظر اعراب باديه چيزى از لطافت و نعمت باران بهتر نيست كه زندگانى آنها بدان پيوسته ) . اى حبيشه به كسى كه مخلوق را آفريد براى عاشق دلداده زندگانى نمانده است .
مادر او شنيد و تغافل نمود . سپس او بر تلى آهو ديد و گفت :
يا امنا خبرينى غير كاذبة * و ما يريد سؤال الحق بالكذب
ا تلك احسن ام ظبى برابية * لا بل حبيشة فى عينى و فى ارب
اى مادر به من خبر بده ( بگو و گفته تو ) دروغ نباشد .
كسى كه حق جو باشد از دروغ چه ميخواهد ؟ ( چه سودى مىبرد ) آيا او ( معشوقه ) بهتر ( و زيباتر ) است يا اين آهو كه بر بلندى ايستاده است . ( هرگز )