آن را دنبال كنيد تا در نشيب وادى به آن برسيد آنگاه مرا بكشيد . ( بسبب قتل من معطل نشويد ) گفتيم : چنين مىكنيم ما بدنبال قافله رفتيم . به جائى رسيديم كه صدا شنيده مىشد . ناگاه آن جوان فرياد زد : اى حبيش ( معشوقه او ) نزديك شد و كه هنگام پايان زندگيست . يك زن جوان سفيد رو و زيبا شنيد و رسيد . گفت : تو هم نزديك شو با اينكه ميان دشمن هستى كه عده آنها فزون و بلا سخت و غير قابل دفاع است . او ( آن جوان ) گفت : درود بر تو ( معشوقه ) درود جاويد بمان و جاويد هم زيست كن . او ( معشوقه ) گفت : درود فراوان از ده و چندين برابر بيشتر و مؤكد و مكرر بر تو باد . آن جوان گفت : شعر
ان يقتلونى يا حبيش فلم يدع * هواك لهم منى سوى غلة الصدر
فانت التى اخليت لحمى من دمى * و عظمى و اسبلت الدموع على نحرى
اگر مرا بكشند اى حبيش ( معشوقه ) كه عشق تو براى من ( كشتن من ) چيزى نگذاشته جز سوز و گداز سينه . تو كسى هستى كه گوشت و استخوان مرا از خون تهى كردى و تو كسى هستى كه اشكم را بر رخ و سينه ( گردن ) روان كردى .
او ( معشوقه ) پاسخ داد :
و نحن بكينا من فراقك مرة * و اخرى و واسيناك فى العسر و اليسر
و انت فلم تبعد فنعم فتى الهوى * جميل العفاف و المودة فى ستر
ما از فراق تو يك بار گريستيم و بار ديگر باز هم گريستيم و ما با تو مواسات ( يك رنگى و يگانگى ) در سختىها و آسانىها نموديم . تو هم هرگز از ما دور نميشدى زيرا مرد عشق هستى .
عفيف هستى نيكو عفتى دارى ، محبت تو پردهپوش است .
او گفت :