تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
نمىبينم . ( ترا بد و زشت ميدانم ) . آنها گفتند چنين بگو و مادر محلى نهان خواهيم شد كه ما را نبيند ولى بايد گفته ترا بشنويم ( و باور كنيم ) او وعده‌گاه را معين كرد و آنها هم پنهان شدند . او ( عاشق ) نزد وى رفت . او ( معشوقه ) سوى خانواده خود كه در خفا نشسته بودند نگريست و گريست . عاشق دانست كه آنها نزديك هستند و بر رفتار آنها آگاه شد آنگاه گفت :
فان قلت ما قالوا لقد زدتنى جوى * على انه لم يبق سرو لا ستر و لم يك حى عن نواك بذلته * فيسلبنى عنك التجنب و الهجر و ما انس للاشيا و لا انس رمقها * و نظرتها حتى يغبنى القبر
يعنى : اگر تو هم گفته آنها را بگويى بر اندوه ، من مىافزائى . اگر چه ديگر رازى يا پرده رازپوشى نمانده . هيچ زندهء هم نمانده كه مرا در دورى و جدائى تو از هجر و كناره‌گيرى تو وا رهاند . هر چه را فراموش كنم هرگز لطف و نگاه دلنشين او را فراموش نخواهم كرد تا آنكه در گور نهان شوم پيغمبر بر اثر آن خالد بن الوليد را فرستاد كه آنچه ذكر آن گذشته رخ داد . در اين سال پيغمبر با مليكه دختر داود ليثى ازدواج فرمود كه پدر او هنگام فتح مكه كشته شده بود بعضى از همسران پيغمبر نزد او رفته گفتند : ( از روى حسد ) تو شرم ندارى كه همسر كسى شوى كه پدرت را كشته ؟ او خوددارى كرد ، بسيار زيبا بود و پيغمبر او را رها فرمود . ( محققين ديگر اين روايت را ذكر كرده علت رهائى را صغر سن وى دانسته‌اند و با اينكه عقد شده بود ام المؤمنين محسوب نميشد زيرا زناشوئى حقيقى انجام نگرفت ) در همينسال خالد بن الوليد عزى ( بت بزرگ ) را خرد و تباه كرد . اين بت در بطن نخله ( محل ) بود و شكستن آن در بيست و پنجم ماه رمضان بود . آن بتكده را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 309 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت