تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
گواهى مىدهد كه سم دارد . سپس آن زن را خواند و بازپرسى كرد او اعتراف نمود . گفت : چه باعث شده كه تو چنين كارى كنى ؟ گفت : ( آن زن ) تو نسبت بقوم من كارى را كردى كه بر تو پوشيده نيست . نزد خود گفتم : اگر تو پيغمبر باشى هرگز بر تو مخفى نخواهد ماند كه اين ميش زهرآلود است و اگر تو پادشاه باشى ( و پيغمبر نباشى ) از تو آسوده خواهيم شد . پيغمبر از او عفو فرمود بشر بن براء از خوردن گوشت آن ( مسموم شد ) در گذشت پيغمبر در مرضى كه وفات او ( حضرت او ) كشيد فرمود : رگ من از تناول طعام خيبر بريده شده . مسلمين معتقد بودند كه او شهيد شده بود ( از سم ) كه شهادت بر كرامت نبوت افزوده شده . چون پيغمبر از جنگ و فتح خيبر آسوده شد وادى القرى را قصد فرمود . چند شب و روز آن را محاصره نمود تا گشود . در آن واقعه مدعم غلام پيغمبر كه رفاعة بن زيد جذامى او را هديه داده بود كشته شد . مسلمين گفتند : خوشا به حال او كه بهشت نصيب او شده . پيغمبر فرمود هرگز بخداوندى كه جان محمد در دست اوست اكنون روپوش او بر او مىسوزد . زيرا او آن ردا ؟ را از مال ( فىء ) مسلمين در خيبر ربوده ( دزديده ) بود مردى شنيد نزد پيغمبر دويد و گفت : يا رسول اللّه من اين بند كفش را از غنيمت مسلمين در خيبر ربوده‌ام . فرمود : به اندازه همان براى تو آتشى اندوخته‌اند پيغمبر زمين و نخلستان را به حال خود گذاشت و بمردم آنجا سپرد و با آنها مانند اهل خيبر معامله نمود . آنها هم بدان حال ماندند تا عمر بخلافت رسيد آنها را بيرون راندند ( جلاى وطن ) . گفته شده آنها را تبعيد و اخراج نكرد زيرا آنها در خارج حجاز بودند . در همين سفر يعنى خيبر پيغمبر هنگام بامداد خوابيد و از نماز صبح باز ماند تا آفتاب طلوع كرد . اين داستان مشهور است ( قضاء نماز صبح ) در آن جنگ عدهء از نسوان كه زنان خود پيغمبر هم ميان آنها بودند در ميدان حاضر بودند كه سهمى از