تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
غنايم به آنها داده شد . در همين سال حجاج بن علاط سلمى برسول الله صلّى اللّه عليه و سلم گفت : من در مكه نزد همسرم ام شيبه دختر ابو طلحه كه مادر فرزندش معرض بن حجاج بود اموالى دارم ، مال بعضى از بازرگانان هم نزد اوست . به من اذن بده كه بدانجا بروم پيغمبر به او اجازه داد گفت : من ناگزيرم در قبال پرسش مردم چيزهائى بگويم . فرمود هر چه ميخواهى بگو . حجاج به مكه رفت . اهل مكه درباره پيغمبر از او پرسيدند همچنين راجع بفتح خيبر . آنها از اسلام آوردن او ( حجاج ) آگاه نبودند . او گفت : يهود او را شكست دادند ( مقصود پيغمبر و در اين دروغ تعمد داشت ) . محمد گرفتار شد و ياران با بدترين وضعى كشته شدند . يهود هم گفتند : ما او را نخواهيم كشت . او را به مكه مىفرستيم كه اهل مكه او را ميان خود بكشند . مردم مكه فرياد ( شادى ) زدند . او ( حجاج ) گفت : مرا در جمع آورى مال خود يارى كنيد تا زودتر بخيبر رفته از غنايم آنجا ( كه از مسلمين بدست يهود افتاده ) بهره‌مند شوم پيش از اينكه بازرگانان ديگر سبقت كنند . آنها هم اموال او را ( حجاج ) جمع كرده و بسيار كوشيدند كه چيزى نماند . عباس ( عم پيغمبر ) نزد او رفته وضع خيبر را تحقيق نمود او در خفا گفت : پيغمبر خيبر را گشود و صفيه بنت حى را براى خود برگزيد و من براى بدست آوردن مال خود چنين ( دروغ ) گفته‌ام از او خواهش كرد تا سه روز اين خبر را مكتوم بدارد مبادا او را پى كنند . عباس هم سه روز بعد از رفتن او ( حجاج ) خاموش بود و بعد يك جامه خوب پوشيد ، خود را آراست و عصا را در دست گرفت و بطواف كعبه رفت . چون قريش او را بدان حال ديدند نزد او رفته گفتند : اى ابو الفضل ( كنيه عباس ) به خدا اينجا محل صبر و عزادارى و تحمل شدت مصيبت است گفت هرگز . به خدا فتح و ظفر نصيب محمد شده و او خيبر را گشوده و دختر پادشاه آنها را ربوده و اموال آنها را بغنيمت برده . سپس حكايت حجاج را نقل كرد ( كه او دروغ گفته و آنها را اغفال