كه آن را مانند كلاه خود سوراخ كرده بر فرق نهاده بود ( گفته شده سنگى مانند هاون بوده ) . او رجز ميخواند و مىگفت :
قد علمت خيبر انى مرحب * شاكى السلاح بطل مجرب
ترجمه گذشت .
على فرمود .
انا الذى سمتنى امى حيدره * كليث غابات كريه المنظره
أكيلكم بالسيف كيل السندره
من آن كسى هستم كه مادرم مرا حيدر ( ه ) نام نهاد . مانند شير كنام ( لقاء مبارزه ) ملاقات من پسنديده نيست ( كنايه از قتل ) من آنها را با شمشير مىدروم ( كيل - وزن وسيع با ميزان بزرگ كنايه از فزونى قتل ) هر دو يك ديگر را نواختند على او را با شمشير ضربتى زد كه سرپوش و كلاه خود ( كه علاوه بر كلاه خود سرپوش ديگرى داشت چنان كه گذشت ) و سر او را شكافت و شهر را گشود . ابو رافع كه غلام مولى - از موالات پيغمبر بود چنين گويد : ما با على هنگامى كه پيغمبر او را فرستاده بود خارج شديم رفتيم . او را با پرچم روانه كرده بود . چون بقلعه و شهر بند نزديك شد مردم شهر خارج شدند . ( على ) با آنها جنگ كرد يك مرد يهودى او را زد كه سپرش را انداخت سپس على درى كه در دروازه قلعه افتاده بود برداشت و سپر خود نمود . آن در دست او ماند و با همان حال جنگيد تا قلعه را گشود آنگاه كه آسوده شد آن در را از دست انداخت ما كه هفت تن بوده و من هشتمين آنها بودم نيروى خود را به كار برده كه آن در را برگردانيم نتوانستيم . فتح خيبر در ماه صفر بود چون شهر را گشودند بلال ( غلام پيغمبر حبشى بود ) صفيه با زن ديگرى را آورد آنها را از قتلگاه يهود عبور داده بود . زنى كه همراه صفيه بود كشتگان را ديد بر سر روى خود زد و خاك بر سر بيخت و گريست و ندبه كرد . پيغمبر صفيه را ديد و پسنديد و به خود اختصاص داد آن زن ديگر