مهاجم هستم . او مبارز خواست . زبير ابن عوام پيش رفت و او را كشت . گفته شده كسى كه مرحب را كشت و قلعهء خيبر را گشود على بن ابى طالب است كه البته اين روايت ( قتل مرحب بدست على ) درست و اصح و اشهر روايات است بريده اسلمى گفت : پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم گاهى بعارضه سردرد مبتلا ميشد كه يك يا دو روز آسوده نشسته . بيرون نميآمد ، چون وارد خيبر شد به آن سردرد ( شقيقه ) مبتلا گرديد . نزد مردم نرفت ابو بكر درفش را از پيغمبر گرفت و سخت نبرد نمود و از ميدان برگشت .
عمر پرچم را گرفت و سخت جنگ كرد از جنگ ( ابو بكر ) سختتر بود سپس مراجعت نمود . پيغمبر آگاه شد ( از برگشتن آن دو ) فرمود : به خدا سوگند من علم خود را فردا به كسى خواهم داد كه خدا و پيغمبر خدا را دوست دارد و خدا و پيغمبر خدا او را دوست دارند . آن را ( قلعه ) با نيروى خود خواهد گشود . على در ميدان حاضر نبود زيرا مبتلا به چشم درد « رمد » شده و در مدينه مانده بود . چون پيغمبر اين سخن را فرمود قريش ( مردان قريش ) سرفراز كرده تا ببينند چه كسى آن درفش را خواهد گرفت . هر يكى از آنها اميدوار بود كه خود حامل لواء ( پيغمبر ) باشد . على كه بر شتر خود سوار بود رسيد و شتر را نزديك خيمه پيغمبر خوابانيد و در حالى كه ارمد بود و يك ( عصابه ) سر بند بر چشم بسته بود آن سر بند پاره از برد قطرى ( منسوج معروف ) بود . پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم پرسيد : ترا چه رسيده ؟ گفت : ( على ) بعد از تو به درد چشم دچار شدم . فرمود نزديك بيا . او نزديك شد . پيغمبر آب دهان خود را در آن چشم دردناك ريخت . آن چشم بعد از آن هرگز درد نگرفت سپس پرچم خود را به او داد . او برخاست و آن را برداشت و رفت ، جامه سرخ پوشيده بود رفت تا بخيبر رسيد . مردى از يهود نمايان شد و پرسيد : تو كيستى ؟ گفت من على بن ابى طالب هستم . آن مرد يهودى فرياد زد اى قوم يهود ، مغلوب و نابود شديد . در آن هنگام مرحب كه خود مالك و صاحب قلعه بود خارج شد بر سر يك سرپوش يمانى داشت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٧