تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
از آن اسراء بدست آمدند كه صفيه دختر حى بن اخطب همسر كنانه بن ربيع بن ابى الحقيق يكى از آنها بود . همچنين دو دختر عم او كه پيغمبر او ( صفيه ) را به خود اختصاص داد . اسراء ميان مسلمين فزون شدند . مسلمين گوشت خرهاى اهلى را هم خوردند . پيغمبر آنها را نهى فرمود . زبير بن باطاقرظى ( از بنى قريظه ) در جاهليت بر قيس بن شهاس منت داشت ( حق آزادى و رهائى و بخشيدن ) در جنگ بعاث ، او را ( كه گرفتار شده بود ) آزاد نمود . در آن روز ( واقعه خيبر ) ثابت نزد او ( زبير اسير ) رفت و گفت ، آيا مرا مىشناسى ؟ گفت : آيا مانند من كسى مانند ترا نمىشناسد ؟ گفت : ميخواهم پاداش حق ترا كه بر گردن من است به تو بدهم . گفت : جوانمرد حق جوانمرد را ادا مىكند . ثابت نزد پيغمبر رفت و گفت ، زبير بر من حق دارد ميخواهم به او جزاى خير بدهم او را به من ببخش . پيغمبر او را به او بخشيد . او نزد وى ( زبير اسير ) رفت و گفت ، پيغمبر از خون تو گذشت . گفت : پيرمردى كه نه خانواده دارد و نه فرزند آزادى را نميخواهد . ثابت دوباره خانواده و فرزند او را از پيغمبر درخواست نمود . پيغمبر آنها را به او بخشيد . زبير گفت : خانواده من در حجاز دارائى و ملك ندارند . ثابت دارائى او را از پيغمبر خواست و گرفت و به او داد . زبير گفت : اى ثابت چه شد آن راد مردى كه روى او مانند آينه روشن و صاف بود به حدى كه صورت دوشيزگان قريه در آن آينه منعكس ميشد و او كعب بن اسد باشد چه شد و كجا رفت ؟ گفت : كشته شد ! گفت : خواجه شهرنشينان و بيابان گردان حى بن اخطب چه شد و بر سرش چه آمد ؟ گفت كشته شد . گفت پيش آهنگ ما هنگام سفر و نگهبان ما در حين اقامت و پهلوان ما در جنگ غزال بن سموئيل چه شد ؟ گفت كشته شد گفت آن دو گروه بنى قريظه از بنى عمر ابن قريظه با آن دو انجمن كه داشتند چه كردند گفت : پراكنده شدند ! گفت : اى ثابت ! من با همان حقى كه نزد تو دارم ترا سوگند مىدهم كه مرا بدنبال آنها روانه كنى . به خدا زندگانى بعد از آنها