تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
فرزندان عبس به سوى هجر رهسپار شدند تا با پادشاه هجر - كه معاوية بن حارث كندى بود - پيمان ببندند . ولى معاويه بر آن شد كه ايشان را شبانه غارت كند . آنان به شنيدن اين خبر شتابان گريختند و معاويه سخت در پى ايشان تاخت ولى كسى كه راهنماى وى بود ، عمدا او و يارانش را گمراه ساخت تا به بنى عبس دسترسى نيابند مگر هنگامى كه هم خودشان و هم اسب‌هايشان كاملا خسته شده باشند . در نتيجه ، آنان در الفروق به بنى عبس رسيدند و در نبرد خونينى كه كردند ، معاويه و مردم هجر كه خسته بودند ، شكست خوردند و گريختند و فرزندان عبس سر در پى ايشان نهادند و تا توانستند از اموالشان گرفتند و از لشكرشان كشتند . بعد برگشتند و بر كرانهء آبى فرود آمدند كه عراعر خوانده مىشد و قبيله‌اى از كلب در آن جا به سر مىبرد . مردان كلب آماده كارزار با بنى عبس شدند و درين جنگ ربيع به ميدان تاخت و فرماندهء لشكر كلب را كه مسعود بن مصاد نام داشت به نبرد فراخواند . مسعود پيش آمد و با هم به زد و خورد پرداختند تا هنگامى كه هر دو بر زمين افتادند . مسعود چيزى نمانده بود كه ربيع را بكشد ولى در همين هنگام كلاه خود وى از پشت گردنش كنار رفت و مردى از بنى عبس گردنش را به تير زد و او را كشت . ربيع بيدرنگ بر او جست و سرش را از تن جدا كرد . در اين هنگام مردان عبس ، در حالى كه آن سر را بر فراز نيزه كرده بودند ، بر كلب حمله بردند و افراد كلب شكست خوردند و گريختند و عبس اموالشان را به غنيمت گرفت و زنان و فرزندانشان