فرزندان عبس به سوى هجر رهسپار شدند تا با پادشاه هجر - كه معاوية بن حارث كندى بود - پيمان ببندند .
ولى معاويه بر آن شد كه ايشان را شبانه غارت كند .
آنان به شنيدن اين خبر شتابان گريختند و معاويه سخت در پى ايشان تاخت ولى كسى كه راهنماى وى بود ، عمدا او و يارانش را گمراه ساخت تا به بنى عبس دسترسى نيابند مگر هنگامى كه هم خودشان و هم اسبهايشان كاملا خسته شده باشند .
در نتيجه ، آنان در الفروق به بنى عبس رسيدند و در نبرد خونينى كه كردند ، معاويه و مردم هجر كه خسته بودند ، شكست خوردند و گريختند و فرزندان عبس سر در پى ايشان نهادند و تا توانستند از اموالشان گرفتند و از لشكرشان كشتند .
بعد برگشتند و بر كرانهء آبى فرود آمدند كه عراعر خوانده مىشد و قبيلهاى از كلب در آن جا به سر مىبرد .
مردان كلب آماده كارزار با بنى عبس شدند و درين جنگ ربيع به ميدان تاخت و فرماندهء لشكر كلب را كه مسعود بن مصاد نام داشت به نبرد فراخواند .
مسعود پيش آمد و با هم به زد و خورد پرداختند تا هنگامى كه هر دو بر زمين افتادند .
مسعود چيزى نمانده بود كه ربيع را بكشد ولى در همين هنگام كلاه خود وى از پشت گردنش كنار رفت و مردى از بنى عبس گردنش را به تير زد و او را كشت .
ربيع بيدرنگ بر او جست و سرش را از تن جدا كرد .
در اين هنگام مردان عبس ، در حالى كه آن سر را بر فراز نيزه كرده بودند ، بر كلب حمله بردند و افراد كلب شكست خوردند و گريختند و عبس اموالشان را به غنيمت گرفت و زنان و فرزندانشان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٧